English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی

کف و دیگر هیچ/ اکرم پدرام ‌نیا
وارد که شد، هیچ نگفت. داشتم بهترین ریش‌تراشم را به تسمه‌ی تیغ تیزکن می‌مالیدم و براقش می‌کردم. همین‌که شناختمش شروع کردم به لرزیدن، اما او متوجه نشد و برای پنهان کردن احساساتم، به برق انداختن تیغ ریش‌تراش ادامه دادم. با نوک شستم تیزی‌اش را آزمایش کردم و رو به نور به آن نگاهی انداختم. او کمربند......هرناندو تلِز

[داستان] توسط م. آرش | پيام | | Bookmark and Share ۲۳:۵۶ ۸۹/۴/۲۶