English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی

هفتاد سالگی رادیو ایران / دارالمجانین
بهلول هم از خاطراتش از جعبه گویا و مجریانش که با صدایشان بزرگ شدیم و لحظات فراموش نشدنی باآنها داشتیم میگوید:
وقتی که ببینی هفتاد سال از عمر رادیو گذشته و چه میزان از آن را به یاد می آوری , ناخداگاهاحساس می کنی که پیر شده ای و موهای سفیدت, یادگار دوران طی شده است . هر کسی از رادیوبه طریقی یاد می کند . من هم خیلی چیزها را به یاد می آورم شنیدار چه برنامه هایی بوده ام .شاید طول موج و نکات فنی را یادم نباشد اما رادیو نیروی هوایی و آهنگهایی را که پخش میشدبه یاد دارم .

[خاطرات] توسط حسین | پيام | | Bookmark and Share ۹:۳۰ ۸۹/۲/۱۲

خاطرات مرجان از زندان اوین / بادبان
هنرمند تبعیدی سرفراز خانم مرجان گوشه‌ای از خاطرات دفتر دلش را در این ویدئو باز کرده و از ایام گذشته در زندان، و از شب‌هایی که در بند سحر کرده، سخن می‌گوید. وقتی دهلیزهای رنج‌هایش در می‌گشاید و از هم‌بندانش حرف می‌زند، سایه اندوه ِ نشسته، در چهره و کلماتش آشکار می‌شود و هر از گاهی بغض در گلویش می‌پیچد .از اوین می‌گوید، از شبنم، کودکی که مادر خود را در اوین گم‌کرده بود حرف می‌زند . . .

[خاطرات] توسط حسین | پيام | | Bookmark and Share ۲۰:۰۴ ۸۹/۱/۲۶

مدرسه ما و وبلاگ امیریه / دارالمجانین
وقتی وبلاگ امیریه را می بینم و آن نوشتارهایی که مرا اگر نگویم به بیش از نیم قرن پیش اما به سالهایی بسیار دور پیوند می دهد , خاطراتی برایم زنده می شود که بلافاصله حسرت آن را خورده و آرزو می کنم که ای کاش من بودم و خانه باغ پدربزرگ و امیریه و منیریه و......تمام نقاطی که برای هر نقطه اش خاطره و یادی است که در کمال تاسف دیگر به چشم نمی آیند . تنها یکبار به هنگام عبور , دبیرستان رهنما را دیدم و بی اختیار قطره اشکی ریخته شد . آنهم توسط فردی سنگدل چون من !

[خاطرات] توسط حسین | پيام | | Bookmark and Share ۱۰:۵۵ ۸۸/۱۲/۱۶