English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی
Last Updated Weblogs
Update.1Irani.Com

جهانهای موازی

   گراش        جهانهای موازی         گراش  

  چندی پیش در خبرها داشتیم که نظریه ی "جهانهای موازی" – یکی از شگفت آفرین واقعیت های جهان هستی – اثبات شد . اما این نظریه چی میگه ؟ : هیچ تا حالا شده بعضی وقتها بی دلیل احساس کنین طرف رو قبلا" دیدین و خیلی براتون آشنا بنظر میرسه ؟ و یا براتون پیش اومده که یه اتفاق روزمره ی زندگی رو احساس کنید که قبلا" هم دقیقا" همینطور براتون اتفاق افتاده  در حالی که مطمئنا" هیچ وقت قبلا" اتفاق نیفتاده بوده ؟ شاید اینها بی ارتباط با دنیاهای موازی نباشن .   الگوهای کیهان شناسی میگن  هر یک از ما ، حداقل یک جفت ( همزاد ) داریم که در کهکشانهای بسیار دور زندگی می کنن . این مسافت آنچنان زیاده  که شاید هیچوقت دست هیچ بشری به اون نرسه .

 

    بر اساس این نظریه ، شمار بسیار زیادی (شاید بی‌نهایت) جهان وجود داره و هرآنچه می‌تونست در دنیای ما رخ بده (و رخ نداده است) در جهانهای دیگری رخ میده .    گیچ شدین  نه ؟ اشکالی نداره ، به گیرنده هاتون دست نزنید . من خودم هم نفهمیدم چی گفتم . مثالی بزنم : فرض کنید ، قبل از ازدواج ، 5 نفر ریسک کرده باشن و به خواستگاریتون اومده باشند و شما در نهایت ، نفر پنجم رو بدبخت کنید و " بله " رو بهش بگید .  نظریه جهانهای موازی میگه شما همزمان با جواب مثبت به خواستگار پنجمی و ازدواج با او ، به ۴ تا خواستگار دیگه هم در سایر جهانهای موازی جواب مثبت میدید و در اون دنیاها - همزمان با این دنیا -  با اونها زندگی میکنید . این وضعیت برای اکثر احتمالات جدی زندگیتون هم صدق می کنه . ( بعه نگید نگفتیا )

  

 یادشون بخیر برو و بچ  لاست

  فیلمهای مستند و سریالهای مختلفی هم در مورد جهانهای موازی ساخته و پخش شده اند . یکی از زیباترین آنها – به گواه اغلب فقها – سریال جذاب ، اعتیاد آور و بیادماندنی " لاست " بود . اگر این سریال رو دیده باشید ، ما در اون با دنیاهای موازی طرف بودیم : در دنیای اول ( جزیره ) هواپیما سقوط می کنه و سه سال بعد ، عده ای از آنها بطور معجزه آسایی ( از دید آدمیان همان دنیا ) به کشورشون برمیگردن . اما در دنیای دوم ( حالت دوم ) ، هواپیما سقوط نمی کنه و به راه خودش ادامه میده و مسافران به زندگی عادی خودشون مشغول میشند .

 

قبول داریم که حاج آقا هم بهرحال دل دارن ، ولی خب آخه چرا در ملاء عام دیگه ؟

  دانشمندان تا حالا وجود 7 دنیای موازی رو اثبات کرده اند . بیشترین تمرکز این جماعت ، در حال حاضر ، نحوه ی ارتباط و سفر بین این جهانهاست که به نظر میرسه ممکنه هیچوقت راه حلی برای اون پیدا نشه .  البته شاید هظم این قضایا ( هظم رو درست نوشتم ؟ ) یه کم مشکل به نظر برسه . حتی شاید سازگاری اون با قضایای بهشت و جهنم که از اعتقادات اصلی ماست هم با مشکل مواجه شود . الله اعلم .

           محمد فرهمند – بیست و هفتم رمضان المبارک سنه ی 1431 – مدینة الگراش


انشای کودکانه

   گراش        ازدواج و انشاهای کودکانه        گراش  

   انشاهای دوران کودکی هم برای خودش عالمی دارد . در اینجا توجه شما رو به انشاء یکی از همین کودکان با موضوع ازدواج جلب می کنم . باشد که رستگار شویم ( پیشاپیش بخاطر غلط های املایی موجود در این جفنگیات ، از محضرتان عذرخواهی میکنم ) :

   هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم . تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است . حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود . ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند . در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند . مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم . از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود .

 امان از این پیوندهای محکم خانواده

 در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده . مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید . من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم . مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند . آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند . ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان ! البته زندان آدم را مرد می کند . عزدواج هم آدم را مرد می کند ، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است ! این بود انشای من

 


آیا کلاس را بپیچانم؟
*برای جیم شدن از کلاس، اول مشورت کنید!

شیر و آهو...

 هر بامداد آهویی از خواب بر میخیزد و میداند که از تند ترین شیر باید تندتر بدود ،


وگرنه کشته خواهد شد هر بامداد شیری از خواب بر میخیزد و میداند ار تند ترین آهو باید تند تر بدود ،




وگرنه از گرسنگی خواهد مرد فرقی ندارد آهو باشی یا شیر ،

آفتاب که برمیآید آماده دویدن باش


نامزد خوشگل من!
نامزد خوشگل من! توصیه میکنم حتما بخونید ...

اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8


یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن‌طور که خودش می‌گفت، از خانواده‌ای پول‌دار و بالاشهری بود. همواره آرایش غلیظی می‌کرد و با ناخن‌های بلند لاک‌زده می‌آمد و ما را پانسمان می‌کرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروح‌ها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برای‌شان کار می‌کرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هم‌اتاقی شیرازی من لگن می‌آورد و پس از دستشویی، بدن او را می‌شست و تر و خشک می‌کرد.

جانباز

یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... این‌جا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آن‌جا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاق‌شان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست می‌گفت. بدجوری چندشم شد. آن‌قدر هورت می‌کشیدند و شلپ و شولوپ می‌کردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقه‌ی بسیار، به بعضی از آنها که دست‌شان هم مجروح بود، غذا می‌داد و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهان‌شان می‌ریخت.

یکی از روزها، محسن - از بچه‌های تند و مقدس‌مآب محل‌مان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوش‌تیپ! هم داشت دست من را پانسمان می‌کرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن که آن¬‌طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- می‌بخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که می‌خواست به چهره‌ی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچه‌ها از این کار محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا این‌جوری برخورد کردی؟ او که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافه‌شو نمی‌بینی؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفته‌ان داغون شده‌ان که این آشغال این‌جوری خودش رو آرایش کنه؟
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آن‌قدر بد بود که یکی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هر‌طوری بود، از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که به‌م می‌گه آخه دختر، تو مگه دیوونه‌ای که با این سن و سال و این تیپت، می‌ری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگ‌ترن، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوری‌شون؟ بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که من برم اون‌جاها، ولی من گفتم که فقط و فقط می‌خوام در این‌جا خدمت کنم. من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا پاک‌ترین آدمای روی زمین هستند ... اون‌وقت رفیق شما با من اون‌جوری برخورد می‌کنه. مگه من به‌ش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟

هر‌طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعه‌ی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم می‌زدم که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش می‌دادند و زارزار گریه می‌کردند.

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز، جوانی که نصف چهره‌اش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچه‌ی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی او داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاه‌سوخته فامیل‌تونه؟
که جا خورد، ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم، خندید و گفت:
- نه‌خیر ... ولی خیلی به‌م نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافه‌ی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه‌ی آبادانه، ولی این‌جا بستری بود. این‌جا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی به‌ش می‌رسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم می‌گفت که این با این قیافه‌ی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضی‌شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاه‌سوخته شدی؟
که این‌بار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ‌‌ها ... اون از هر خوشگلی خوشگل‌تره


آپ از عرشیان

هم اکنون در ساعت ۴:۳۰  به سر می بریم . واقع در عرشیان  

و منو کریمی به عنوان کارمندان نمونه الان اینو وظیفه خودمون می بینیم که یه چند تا مَلَق تو اینترنت بزنیم . و از اونجایی که هی مهربان می یاد تو اتاق ما نمی تونیم درست به وظیفمون عمل کنیم .  

کریمی داره می گه هر روز در مورد یکی بنویس . همچین بدم نمی گه . مثلا یه روز در مورد مهربان یه روز بابک هدایت یه روز چمنی و ... و خیلی مشتاق است مطلبی رو که در مورد خودش است را بخواند  . 

 

داره ساعت ۵ می شود و ما در حال عظیمت هستیم


درباره «علی اشرف درویشیان»
خاطرات ما خاطرات ما هستند و راهی جز به دوش کشیدن آن ها برای سالیانی دراز نداریم.گاهی مزه مزه کردن این خاطرات است که باعث می شود دار ِ زندگی را به خوبی بتوانیم بر دوش بکشیم و لنگ لنگان پیش برویم.یکی از خاطرات عجیب زندگی ام، دیدن مردی است که تمام سال های دبیرستان به عشق داستان هایش، نوشته بودم و تمام کتاب هایش را داشتم و فکر کرده بودم بهترین نویسنده دنیا اوست و «محمود دولت آبادی» تا اینکه 22 مرداد

اعلام واحدهاي خون گيري فعال در روز عيد فطر

اداره كل انتقال خون استان تهران، هفت واحد خون گيري فعال در روز عيد سعيد فطر را اعلام كرد.
    براساس اعلام اداره كل انتقال خون استان تهران همزمان با روز عيد سعيد فطر، مراكز انتقال خون وصال شيرازي از ساعت 8 تا 21 و 30 دقيقه، آزادي از ساعت 8 تا 19، مترو شهر ري 8 تا 19، نارمك از ساعت 16 تا 24، امامزاده صالح(ع) از ساعت 16 تا 24، حسينيه زنجانيها از ساعت 7 و 30 دقيقه تا پايان مراسم عيد، حرم عبدالعظيم (ع) ساعت 7 و 30 دقيقه تا 13 و 30 دقيقه آماده ارايه خدمت به شهروندان تهراني است.
    

وحالا رسيده ايم بر سر اين دوراهي كه انگار يك راهش بن بست است


وحالا رسيده ايم بر سر اين دوراهي كه انگار يك راهش بن بست است وراه ديگرش هم معلوم نيست تا كجا پيش ميرود دراين جنگل مه آلود؟

چي؟برگرديم؟ محال است! مگر ميشود شصت منزل ازراه را پشت سرگذاشته ايم كه چي؟ ازاول بايد فكرش را ميكردي! درست همان روزي كه درخت رابريدي وگفتي : چوبش خوب است ...صندوقي ميسازيم وخرت وپرتامونو ميريزيم توش ...چارتا چرخ هم ميذاريم زيرش كه بشه گاري...توي سفر به دردمون ميخوره!

حتي ميشه به موقع قايقش كرد وانداخت تو آب....

اما من چشمم اب نميخوره...اين صندوق با اين سوراخ هاي درشتي كه دارد همان اول كار ميرود ته آب!

خوب قايق نشد كه نشه ..تابوت كه ميشه اونم چه تابوت بزرگي! بزرگ وجادار ...

هردوتامون براحتي مي تونيم دراز بكشيم توش وخواب راحتي بكنيم كه تا حالا نكرديم....حالا بهتره برگرديم برسردوراهي....

چي؟ شير و خط بيندازيم؟ ممكن نيست ... آخه اين سكه هاكه شير وخط ندارن!

 


طنز تازه دکتر حميدرضا رحيمي از لس آنجلس

Hazl.com


این یک سال هم روی آن هم سال

راست‌اش یک سال گذشته را نفهمیدم چطور سر کردم، خیلی آرام و کند بود و بودم. فرصت‌های خوبی را هم‌چون سال‌های قبل‌اش حرام کردم و مثل همیشه هم افسوس‌اش را خوردم و می‌خورم. باید تمام‌اش کنم، باید…



دوست‌ات دارم جی‌میل

چندتایی دوست و هم‌کلاسی دارم که وقتی ای‌میل می‌زنم و محترمانه چیزی ازشان می‌خواهم اصلا جواب نمی‌دهند که مثلا فلانی وقت ندارم یا برو گم شو حتی، اما هر کدام‌شان روزی 10-12 تا ای‌میل می‌فرستند در مایه‌های جفنگ (همان Spam). به لطف priority inbox، یکی دو تا فیلتر درست کردم و از این به بعد، حداقل ای‌میل‌های‌شان هی توی چشم نمی‌رود.



تبدیل صد غول به صدها هزار بچه غول (رکود وبلاگستان؟! ۴)

تبدیل صد غول به صدها هزار بچه غول (رکود وبلاگستان؟! ۴)

اگر وبلاگستان نه به صورت کمی ( ۱ و ۲ ) و نه به صورت کیفی (در مقیاس جمعی و aggregated) دچار رکود نیست، چرا احساسمون چیز دیگه‌ای می‌گه؟ چرا وبلاگهایی با آپدیت هر روزه کمتر دیده می‌شوند؟ مشکل کجاست؟


اتفاقی که افتاده به نظر من اینه: با گسترش تعداد تولیدکننده در هر رسانه‌ای، از تعداد غولهای اون رسانه کاسته می‌شه اما میلیونها بچه غول به وجود میاد. وقتی تنوع برنامه تلویزیونی کم باشه، همه راس ساعت ۱۰ شب منتظر تنها برنامه خوب اون شب هستند و اون برنامه غول برنامه‌ها به شمار می‌ره و میلیونها نفر در موردش صحبت می‌کنند. اما وقتی صدها کانال تلویزیونی وجود داشته باشه، تعداد غول های برنامه‌ها هم کمتر می‌شه و عوضش هزاران برنامه بچه غول ساخته می شه. (به همین ترتیب در کتاب و فیلم و خبر و هر نوع مدیای دیگه). این نظریه که long tail نامیده می‌شه اساس و پایه خیلی از اتفاقات و بیزنسهای مهم آنلاین به شمار می‌ره و پنج سال پیش همین جا در موردش نوشتیم. (hit و long tail این نظریه را، اینجا ما بدون هیچ ارزش‌گزاری خاصی غول و بچه غول اسم گذاری می‌کنیم)

حالا همین اتفاق در مورد وبلاگستان فارسی افتاده. تعریف یک پزشک یکی از دوستان خوبمون از وبلاگستان غیر راکد اینه: « من وبلاگستانی را پویا و پررونق می‌دانم که در آن هر از چندگاه وبلاگی متفاوت با نویسنده‌ای نکته‌دان متولد شود که نگاه‌ها را متوجه خود کند، میزان تولید محتوای آن بسیار بیشتر از حال حاضر باشد، بتواند عمده اخبار علمی و سیاسی و فرهنگی و هنری دنیا را پوشش ویژه بدهد، کپی‌کار نباشد، از لحاظ بازدید و اقتصادی وضعیت رضایت‌بخشی داشته باشد و بتوان در لابلای نوشته‌های آن تحلیل‌های عمقی و زوایای دید متفاوت را مشاهده کرد».

این دقیقا تعریفی است از یک وبلاگ غول! درسته که چنین وبلاگی، کم و بیش به همون ده دلیلی که دوستمون اشاره کرده دیگه وجود نخواهد داشت، اما بیایید قبول کنیم ما هر شب بعد از بستن گوگل ریدر خودمون احساس می‌کنیم دقیقا همین نیازمون برآورده شده: نوشته‌هایی پویا، مکانی پررونق، متفاوت، نویسندگان نکته‌دان، میزان تولید محتوای بالا، پوشش عمده اخبار علمی و سیاسی و فرهنگی و هنری دنیا و در لابلای اونها تحلیل‌های عمقی و زوایای دید متفاوت. (و البته همراه با جوک و مینیمال و غیره). بنابراین درسته که غولهایی که بتونند همه نیاز ما را در یک یا چند وبلاگ پوشش دهند دیگه وجود ندارند و دچار رکود شده‌‌اند، اما با استفاده از aggregator های خوب مثل گوگل ریدر هنوز می‌شه رونق شدیدی را که همین الان در وبلاگستان فارسی، آماری و کمی و کیفی وجود داره بهتر احساس و تجربه کرد.

در زمان افول غولها و قدرت بچه غولها، تجمیع کننده‌ها و aggregator ها می‌تونند بهترین تجربه را از long tail برای ما فراهم کنند و به سود و ترافیک سرشاری برسند. (Google Adwords ، Apple App Store و .... ). حرکتهای خوبی مثل likekhor شروع خیلی خوبی برای این تجمیع در وبلاگهای فارسی بوده. شاید اگر همین الان یک بالاترین هم برای صدها هزار وبلاگ فارسی وجود داشت بهتر می‌شد این رونق بی‌نظیری را که در مجموعه صدها هزار وبلاگ فارسی (و نه تک تک وبلاگها) وجود داره، بهتر دید.



از قبل:
رکود وبلاگستان؟! ۱
رکود وبلاگستان؟! ۲
رکود وبلاگستان؟! ۳


حرف هم تبخیر می‌شود اینجا

معلق هستم در گوگل ریدر یا همان گودر خودمان. بعضی‌ها حال‌شان از این اصطلاح گودر به هم می‌خورد، عیب ندارد، ذائقه‌ها متفاوت است. وبلاگ محمد آقای معینی را می‌خوانم، مرور می‌کند این سال‌های وبلاگ‌نویسی‌اش را و تبخیر شدن وبلاگ‌های متعددش را در یک سال اخیر. دل‌مان برای این چند کلمه حرف حساب که طاقت شنیدن‌اش را هم ندارند -چه برسد به حساب پس دادن‌اش- می‌سوزد. مگر نه اینکه ادعا می‌کنید به مصلحت کشور می‌اندیشید، خب گوش کنید، حداقل به قول دوست نه چندان محبوب‌مان، آب را جای درست بریزید.

حالا از بحث سیاسی که بگذریم، کمی هم بلاگری حرف بزنیم، 15 اسفند 1386، در یک یادداشت وبلاگی با عنوان «ایرادهای اساسی یک عدد سرویس بلاگر» نوشتم که چطور می‌شود به راحتی یک وبلاگ را از تبخیر نجات داد، منتها آن تکه‌ی مورد نظرم را همین‌جا کپی می‌کنم که کپی کردن این یکی از شیر مادر هم حلال‌تر است.

و بلاگر است که به راحتی از تبخیر رها می‌شود. بگذارید مثال بزنم. فرض کنید دکتر مزیدی و یا مهدی روی بلاگر بودند. این دو تا رفیق خوبم را مثال می‌زنم چون به دلیل تبخیر، آدرس‌شان را عوض کرده‌اند و دکتر مزیدی دارد بعضی از یادداشت‌های وبلاگ قبلی را در وبلاگ جدید نقل می‌کند. بگذریم، در این مورد، کافی بود به جای ساختن وبلاگ جدید، در تنظیمات و در بخش "انتشار وبلاگ"، در آدرس انتشار یک "2" ناقابل به آدرس قبلی‌شان اضافه کنند و وبلاگ‌شان را به میعان برسانند، به همین سادگی. دوباره تبخیر می‌شد؟ خب، "2" ناقابل را می‌کردند "3" ناقابل، چیزی که زیاد، عدد ناقابل. نمی‌دانم در وردپرس چنین چیزی امکان دارد یا نه، اما اگر نیست چرا؟



اثرگذاری میلیونی اما ۱۰ نفر در هر ثانیه (رکود وبلاگستان؟! ۳)

اثرگذاری میلیونی اما ۱۰ نفر در هر ثانیه (رکود وبلاگستان؟! ۳)

همین الان که ما با هم صحبت می کنیم وبلاگستان ایرانی به گواه آمار صدها هزار نویسنده و خواننده فعال داره ( ۱ و ۲ ). اگر می‌خواهید این واقعیت براتون ملموس‌تر جلوه کنه، به فهرست آخرین نوشته‌های یک سرویس‌دهنده وبلاگ فارسی (مثلا بخش وبلاگهای شخصی بلاگفا) بروید. چند ثانیه ای صبر کنید و بعد صفحه را ریفرش کنید. وبلاگهای تنها یک بخش از یک فهرست یک سرویس‌دهنده وبلاگ فارسی با سرعت خیلی خیلی زیاد در حال آپدیت شدن هستند. تنها چیزی که نمی‌شه اسمش را گذاشت رکود است.

اما آیا واقعا از این هزاران مطلبی که روزانه در دهها هزار وبلاگ فارسی نوشته می شه و صدها هزار خواننده هم داره چیزی به کسی اضافه می‌شه؟ بود و نبودشون فرقی داره؟ چیزی به جامعه اضافه می شه؟

بیا به عنوان یک مثال حضور یکی از مهمترین مسائل روز ایران یعنی این داستان یارانه ها را در غیر سیاسی‌ترین و شخصی‌ترین وبلاگهای همون فهرست بالا ببینیم. (از اون وبلاگهای گل و بلبل و اسمایلی که از نظر من و تو احتمالا وجودشون ارزش خاصی نداره)

«به دليل دسترسي محدودي كه به اينترنت دارم نميتونم بيام و بگم كه آپم و نظراتتونو نمي تونم زود به زود تاييد كنم. اگه اين يارانه هارو هم هدفمند كنند ديگه فكر كنم اصلاً نتونم !»

یا

«تلفنمون قطع بود ....فکر نکنین ناراحتیم از قطعی تلفن بود .. فک نکنید قطعیه تلفن از بدهی بود ... فک نکنید بدهی از هدفمند سازی یارانه ها بودا ... »

این نوشته‌ها ساده و مختصر است. پیچیدگی خاصی نداره. حتی در یک وبلاگ سیاسی یا اقتصادی هم نوشته نشده. اما با برداشت رسمی در مورد فواید این طرح برای جامعه صد در صد فرق داره. شاید این دو وبلاگ ده خواننده هم نداشته باشند، اما وقتی وبلاگهای جدی‌تر را هم در کنار اونها بگذاری و در مقیاس دهها هزار وبلاگ، سه میلیون صفحه و ۴۰۰ هزار خواننده در روز (فقط برای یک سرویس دهنده ایرانی وبلاگ) به قضیه نگاه کنی اهمیت و تاثیر وبلاگ و وبلاگستان ایرانی را شاید بهتر درک کنی: یک اثرگذاری میلیونی اما با سرعت ۱۰ نفر در ثانیه ...

بسیاری از تغییرات وقتی با قدرت تمام در حال ظهور و اثرگذاری هستند حتی بازیگران اصلیشون اونها را به سختی مشاهده می‌کنند (مثلا کی باور می کنه اینترنت در ایران تا همین چند سال پیش کاملا آزاد بود؟). درسته که ۹ سال از شروع وبلاگ فارسی می‌گذره، اما شاید سالهای بیشتری باید سپری بشه تا اثر تدریجی اما مهم وبلاگستان را بشه بهتر دید.

(Iranian Blogs - affecting millions of people - ten people at a time)


از قبل:
رکود وبلاگستان؟! ۱
رکود وبلاگستان؟! ۲