English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


چه سخت و چه آسان / وبلاگ شرح
[وبلاگستان] در فروشگاه یکی از رفقا در خیابان کریم‌خان نشسته بودم و گرم صحبت بودیم که چشمم افتاد به این آقای نابینا که داشت تاکسی می‌گرفت. نمی‌دانم برای کجا اما از دور می‌دیدم که با رد شدن هر اتومبیل و موتوری، با تاخیر، چیزی را صدا می‌زند.


اضافه شده توسط نرگس | ۸:۱۹ ۸۵/۲/۳۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر