English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


دوستم علي/داستان نويس بچه گانه
[داستان] میگفتم پسره رو در خونشون گرفتم گردنشو گرفتم کوبیدمش به دیوار تا میخورد زدمش . ولی از شانس من پدرش پاسبون بود و تازه به این محل اومده بودن. .......


اضافه شده توسط سلما | ۱۴:۳۶ ۸۶/۷/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر