English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


دختران انار / هزار و یکشب
[داستان] این قصه را که خواندم یاد دوران کودکی افتادم و قصه‌های مادر بزرگم!
«روزی بود، روزی نبود. زن پادشاهی بود كه بچه دار نمی‌شد. يك روز نذر كرد اگر بچه دار شود يك من عسل و يك من روغن بخرد بدهد به بچه‌اش ببرد برای ماهی‌های دريـا. از قضا زد و زن آبستن شد و پس از نه ماه و نه روز پسري زاييد. پادشاه خيلی خوشحال شد! داد همه جا را چراغانی كردند و جشن بزرگی راه انداخت.»


اضافه شده توسط مینو | ۱۹:۲۸ ۸۶/۷/۲۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر