English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خاطرات زندان / مهناز قزلو
[خاطرات] روايتی از زندانهای جمهوری اسلامی!

روزهاي پاياني بهار سال شصت و سه چهاردهم خرداد، نيمه هاي شب با هجوم پاسداران مسلح به منزل و انتقالم به كميته مركزي، دوره دوم تجربه هاي زندان آغاز شد. سه پاسدار مسلح و تقريبا آماده شليك در شعاع حياط ايستاده بودند. در هر نبش دو خيابان، يك ماشين به انتظار بود. يك بنز قهوه اي در يك نبش و يك پيكان سفيد در نبش ديگر خيابان. به داخل پيكان هدايت شدم. دو پاسدار جلو و يك پاسدار و من عقب جاي گرفتيم. به كميته رسيديم. قبل از ورود به داخل محوطه، چشم بند زده شدم و ديگر غالبا مشاهداتم محدود به ديدن از زير چشم بند بود. چشم بند ارتباط زنداني را با محيط اطراف او بسيار محدود مي كند. براي انطباق با شرايط نو زمان لازم بود. چشم بند خود يكي از ابزار شكنجه محسوب مي شود كه از نظر رواني زنداني را سخت تحت فشار قرار مي دهد. داشتن مداوم چشم بند در طول بازجويي، شكنجه، دادگاه و ديگر مراحل زندان براي من غالبا با سردرد همراه بود.

در ميله اي گشوده شد و ماشين به داخل رفت. سپس كنار يك ساختمان ايستاد. از چند پله پايين رفتيم و به يك سالن هدايت شدم البته با هل دادن و ناسزاگويي و در اينجا بود كه كلمه خبيثه و ديگر واژه هاي ركيك بارها و بارها به زنداني خطاب مي شد. فحاشي در ميان شكنجه گران امري بسيار معمول بود. به يقين سعي داشتند زنداني را تحقير و شخصيت او را مورد توهين قرار داده و خرد كنند.

همه جا سكوت بود سكوتي سرد، مرموز و آزار دهنده. صداي گذر پاسداران در هر گوشه و كنار حس مي شد بدون اينكه بايكديگر زياد يا با صداي بلند سخن بگويند. احتمالا در مقابل زنداني جانب احتياط را داشتند. صداي گامها گويا در آن سالنها، اتاقها و فضاي اطراف تنين مي انداخت. چشم بند حس بينايي را از زنداني سلب و حس آزاردهنده ي غافلگير شدن مداوم را به فرد منتقل مي كند. به داخل اتاقي با همان خشونت و توهين به نوعي هل داده شدم. سپس خواستند كه روي يك صندلي بنشينم. پايه هاي ميزي را در برابر خود آن سوي اتاق مي ديدم. مردي كه در مقابل من با حالتي عصبي قدم مي زد بازجوي من بود به نام سنائي و صداي آن ديگري از پشت ميز كه با لحني منتظر گفت: "خب....!"

و لحظه اي بعد بازجو به طرف من آمد و در مقابلم ايستاد و ناگهان با پاشنه كفش محكم به روي پاي راست من كوبيد. دردي شديد مثل موج تلخي در تمام اندامم پيچيد. كاملا غافلگير كننده بود. من از شدت درد چهره ام در هم فرورفته و دندانهايم را مي فشردم و دستهايم را نيز بي اختيار مشت كرده و در خود جمع شده بودم. سپس او چند قدم دور شد و دوباره برگشت.

در حاليكه از شوك ضربه، چهره ام در هم فرو رفته، دستها و دندانهايم را بي اختيار به هم مي فشردم در برابر فرياد خشمگينانه بازجو دوباره به خود آمدم. "دستهايت را باز كن....!"

فكر كردم شايد گمان كرده در دستهايم چيزي پنهان كرده ام. هنوز دستهايم را كاملا باز نكرده بودم كه با ميله اي باريك و فلزي چندين بار محكم به روي دستهايم ضربه زد. صداي شكافتن هوا توسط ميله را هرگز از ياد نمي برم و درد وحشتناكي كه با در رفتن دو انگشتم توان از من مي برد.

سوالات پي در پي مانند رگباري آزاردهنده و در پي آن ضربه هايي كه با همان ميله برسرو روي من مي باريد. صداي پشت ميز گفت اينجوري هيچ وقت فايده نداشته، ببرش!

به يك فضاي بزرگتر مثل سالن برده شدم. نوحه آهنگران را گذاشتند. صدايي كه به غايت برايم هميشه نماد وحشيگري و سبعيت آنهاست. به تخت شكنجه بسته شدم. پاهايم از مچ با چيزي مثل طناب يا سيم به يك سر تخت بسته شد. به دستهايم نيز دستبند زدند. يك تكه پارچه كثيف در دهانم گذاشتند و با انداختن يك پتوي سربازي متعفن، ضربات پي در پي كابل ها توسط سه پاسدار بر پاهايم فرود آمد.

خشمگينانه و بي انقطاع به كف پاي من ضربه مي زدند و ناسزا مي گفتند و من بعد از ضرباتي چند با پارچه اي كه در دهانم فرو كرده و پتويي كه بر روي سرم انداخته بودند بشدت احساس خفگي مي كردم و با هر ضربه اي كه فرود مي آمد از شدت درد تكان شديدي مي خوردم و دستبند بدور مچ دستهايم فشرده تر مي شد. در وضعيتي نبودم كه به تعداد ضربات حتي لحظه اي فكر كنم. تلاش اصلي ام اين بود كه فقط بتوانم نفس بكشم. نميدانستم كداميك را بايد تحمل كنم، درد ناشي از ضربات كابل را، حالت تند خفگي را يا فشرده شدن دستبندي كه هر لحظه محكم تر به دور مچ دستهايم فشرده تر مي شد و روي مچ دستهايم اثر خود را بجا مي گذاشت. اما به جرات مي توانم بگويم درد ناشي از بريدگي دستبند در مقابل آن دو ديگر كاملا تحت تاثير بود. پس از دقايقي درد ناشي از ضربات كابل نيز تحت تاثير حالت خفگي ام قرار گرفت. از كمبود هوا از حال رفته و بي حركت شدم. همين آنها را متوقف كرد. پتو را كنار زده و دستمال كثيف را از دهانم درآورده و به گوشه اي روي زمين كه موكتي روي آن فرش شده بود و آنها بدون كفش برروي آن رفت و آمد داشتند، پرتاب كرده بودند. اين موارد از زير چشم بند وقتي بهوش آمدم قابل ديدن بود. شكنجه گران از انواع دست بند زدن سود مي جستند. در آن شرايط عادي ترين نوع آن در مورد من براي اولين بار بكار رفت. هر چند در مقاطع مختلف به حالتهاي متفاوت و قطعا بعنوان يكي از ابزار شكنجه از آن بهره مي بردند.

دستها و پاهايم را بازكردند و بندهاي چشم بندم را بهم كشيده و محكم تر كردند. به نحوي كه درد شديد و تندي سراسر شقيقه هايم دويد. چند كابل در قطرهاي مختلف روي زمين رها شده بود كه گمان مي رفت با آنها ضربات را زده باشند. بشدت احساس تشنگي مي كردم. اما مايل نبودم از آنها طلب آب كنم. قادر به برخاستن نبودم. شايد فشارم پايين افتاده بود. سرگيجه داشتم. همانجا رها شدم، ساعاتي و بعد به يك سلول تاريك كه شايد يك و نيم در دو متر بود منتقل شدم كه با آن سالن فاصله ي چنداني نداشت. دري آهني با دريچه اي كوچك در ميان آن. سلول، سيماني و سرد بود با يك موكت كثيف و تا حدي فرسوده در كف آن. در راهرو لامپي مهتابي قرار داشت كه سلول با نور آن نيمه روشن مي شد. از آن سلول كه مي شد گفت در زير زمين قرار داشت شب و روز قابل تشخيص نبود.

حبس زنداني در انفرادي كاربردهاي متفاوتي براي رژيم داشت. عدم تماس زنداني با دنياي اطراف، نداشتن هر گونه ارتباط با زندانيان ديگر كه در واقع منجر به منزوي كردن او بخصوص از جنبه انساني يعني فقدان رابطه انساني و عاطفي با ديگر انسان ها و بدينگونه روح را به مسلخ مي كشيدند. در واقع انفرادي و سلول جايگزين نوعي شكنجه روحي براي در هم شكستن زندانيان محسوب مي شود. زماني كه هيچ شناختي نسبت به محيطي كه در آن هستي نداشته باشي مانند ساختمان فيزيكي، ديگر زندانيان و گاه سكوت مرگ بار حاكم بر سلول، معلق بودن زمان و عوامل ديگر كه بايد فقط آن را تجربه كرد تا فشار روحي وارده را قابل درك تشخيص داد.


ماه رمضان بود. ساعاتي كه به نظر سخت طولاني مي رسيد در سلول بودم تا اينكه كليد، در قفل در آهني كه بنظرم بسيار سنگين مي نمود چرخيد و باصداي ناله اي باز شد و تكه اي نان و پنير و چاي در يك ليوان پلاستيكي كهنه و كثيف به عنوان افطار بر زمين گذاشته شد و در با صداي ناله اي ديگر محكم بسته و سپس قفل گرديد.

در گوشه اي نشسته و به ديوار تكيه داده و تنها پتوي كثيف سربازي كه بوي نامطبوعي داشت به دور خود پيچيده بودم. هر دو دستتم به خاطر ضر بات ميله ي آهني كبود شده و ورم كرده بود. دو انگشت يك دستم نيز دررفتگي داشت و حركت آنها با دردي غيرقابل تحمل همراه بود. به هيچ وجه ميل به خوردن چيزي نداشتم عليرغم اينكه از لحظه ي دستگيري هيچ نخورده بودم جز شلاق و ناسزا!

دقايقي نگذشته بود كه پاسداري از ميان دريچه گفت: چشم بندت را بزن و سپس در را باز كرد و مرا به سالن برد. دوباره مرا به تخت شكنجه بستند و صداي مشمئز كننده آهنگران كه همچنان عربده مي كشيد. پاهايم را به يك سر تخت شكنجه بستند. اما اين بار دستتم را با طناب بستند. درست روي بريدگي هاي دستبند كه درد همراه با سوزشي تلخ تحمل آن را طاقت فرسا مي كرد. از آن تكه پارچه كثيف در دهان خبري نبود اما پتو ي متعفن سربازي را روي من انداختند. سپس شروع به ضربات كابل كردند. اين بار شدت درد را روي پاي راستتم خيلي بيشتر حس مي كردم و هر بار تكان شديدي مي خوردم همراه با فريادهايي كه گريزناپذير بود. صداي منحوس آهنگران را بلندتر كردند. و هر بار كه سربلند كرده فرياد مي كشيدم لگدي به سوي سرم پرتاب مي شد و البته در حين شكنجه رگبار سوالات، ناسزا و تهديد بود كه به همراه ضربات كابل مي باريد.

شايد تا شصت، هفتاد ضربه شمردند و بعد از آن لحظاتي كوتاه همانطور مرا آنجا رها كردند. رمق اينكه چشم باز كنم نداشتم. پس از لحظاتي آمدند و پتو را برداشتند و دست و پايم را باز كردند و در همين حال چند ضربه به سرتاسر بدنم در حاليكه با توهين و تحقير ناسزا مي گفتند زدند و مرا وادار به نشست و برخاست و راه رفتن كردند. بعدها دانستم بدينگونه مي خواهند زنداني حس پاهاي خود را براي شكنجه در نوبت بعدي همچنان حفظ كند و سپس مرا به سلول بازگرداندند.

داخل سلول كه رفتم نقش بر زمين شدم كمي گذشت احساس سرماي تند و شديدي كردم. تنها پتوي كثيف داخل سلول را به دور خود پيچيدم اما كمكي نمي كرد. به تدريج تمام بدنم شروع به لرزيدن كرد. به هذيان و لرز افتاده بودم. كاملا از كنترل من خارج بود حالي چون خواب و بيداري. متوجه نشدم چه وقت آمده بودند و سحري را داخل سلول گذاشته بودند اما وقتي بخود آمدم غذا بسيار سرد و كهنه مي نمود گويا ظهر روز بعد بود، چرا كه صداي اذان مي آمد. سعي كردم بنشينم اما سرگيجه داشتم. بزحمت خود را به گوشه ي ديوار كشانده و تكيه دادم. ديوار سيماني سلول بسيار سرد بود. دهانم مزه بسيار تلخي داشت. مي خواستم دستشويي بروم خود را به سختي به سمت در كشانيدم و چندبار در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. فاصله سلول تا دستشويي را بزحمت و به آهستگي طي كردم. يك پاسدار بيرون توالت عمومي مراقبت مي كرد. از پنجره ي محوطه حمام و سرويس دستشويي درختان كاج محوطه پيدا بود. در اينجا مي شد فهميد كه روز است يا شب!

در تمام آن لحظات به اين فكر مي كردم كه چطور از پس اين شكنجه ها برآيم. هر بار به هر دليلي كه در سلول باز مي شد ابتدا صدايي از پشت دريچه با تحكم و خشونت مي خواست كه چشم بندم را بزنم و سپس از ميان دريچه كنترل مي كرد و بعد در را باز مي كرد. اين را از باز و بسته شدن دريچه كوچك مي شد فهميد. سلول سرد، سيماني و نيمه تاريك و تاحدي مرطوب بود. سقفي بلند داشت و بالاي در آن پنجره يا دريچه اي قرار داشت كه نور مهتابي تا حدي به درون مي تابيد.

افطار را به همان كيفيت روز گذشته آوردند و اين بار نيز گفتند آماده باش بعد از افطار مي روي بازجويي. بازجويي براي من به معناي شلاق خوردن و شكنجه بود. بخاطر اضطراب شديد نتوانستم چيزي بخورم. بعد از نيم ساعت به بازجويي در همان سالن برده شدم. از صداي نفرت انگيز آهنگران با نوحه هاي گوش خراش خبري نبود. از زير چشم بند چند نفري را در آن سالن مي توانستم ببينيم (البته پاهايشان را كه ملبس به لباس پاسداري بودند). بازجو شروع به سوالاتي كرد. يك پاسدار كه از ابتداي ورود، حضورش بسيار آزارم مي داد هميشه دوروبر آنها بود. حركات، رفتار و حرف زدنش لاابالي و لات منش بود. با چيزي مانند كابل بر بدن من ضربه اي محكم وارد كرد و گفت كري؟ نشنيدي چي ازت پرسيدن؟

به نظر مي رسيد آنها داشتند يك سناريوي مسخره و قديمي را تكرار مي كنند. آن پاسدار لاابالي هر رفتار و حركتي كه مايل بود انجام مي داد و ديگران به طور اخص بازجو گهگاه مانع اش مي شد و پادرمياني مي كرد. بي هيچ انرژي، با دردي در تمام اندام و سردرد و حالت تهوع موقعيت را غيرقابل تحمل مي ديدم. جوابهاي بي سرو ته و نامربوطي دادم. وقتي بازجو اينگونه ديد مصمم به اجراي حكم شد. حكمي كه مي گفت از حاكم شرع كه حتما يك آخوند بوده گرفته. در حاليكه شروع به برپايي مراسم شلاق زدن مي كردند توضيح داد كه بر طبق حكم الهي، مجري حكم بايد قرآني زيربغلش باشد و طوري بزند كه قرآن فرونيفتد. دستهايم را اين بار نبستند و از پارچه كثيف كه در دهان مي كردند نيز خبري نبود قطعا گمان داشتند در حين شكنجه اعتراف بگيرند. اما صداي آهنگران همچنان زمينه آزاردهنده اين ضربات كابل بود. اولي و دومي و سومي در حاليكه خود بازجو ضربات را مي شمرد زده شد و به علت اينكه از شدت درد پايم را به كناري مي كشيدم، پاهايم را بستند و تا پنجاه ضربه را خود بازجو زد و شمرد.

پس از هر بار وارد كردن ضربات كابل زنداني را وامي داشتند كه راه برود. اين خود شكنجه اي مضاعف بود چرا كه در پايان ضربات يك نوع بي حسي بوجود مي آمد كه ديگر ضربات به اندازه ضربات اوليه آنقدر دردناك نمي نمود. اما هنگامي كه پس از آن شروع به راه رفتن مي كردي دوباره حس پا برمي گشت و بايد درد بسياري را تحمل كرد. به شدت نيز احساس تشنگي مي كردم. از نفس افتاده بودم. بالا آوردم. اسيد معده! و نقش زمين شدم. پس از لحظاتي به سلول برده شدم.

روز بعد متوجه نقاط دردناك بدن خود شده و گويا آنها را يكي پس از ديگري كشف مي كردم. اما پاي راستم كاملا ورم كرده، تاول زده، كبود تا زانوي پا و روي پايم زخم هايي كه خون مرده با بافت جوراب آغشته شده و به پوست چسبيده بود. نميدانم كدام بار اين گونه شده بود. سعي كردم جوراب را از پايم درآورم. اما ممكن نبود با هر تلاش بخشي از زخم برداشته و خونريزي مي كرد. نميدانستم بايد چه كنم. چاي سردشده روز گذشته هنوز در سلول بود. بتدريج چاي را روي جوراب ريختم تا كمك كند. خون خشكيده و پوست برآمده كاملا با بافت جوراب آميخته شده بود. و همچنان نمي توانستم آن را جدا كنم. خود را به سمت در كشانده و در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. اما متوجه شدم تا چه اندازه راه رفتن دردناك و غيرقابل تحمل است. هرگونه برآمدگي حتي پتو مانند تيغ تيزي در زير پايم حس مي شد. در حاليكه خود را به ديوار تكيه مي دادم به كندي توانستم خود را به دستشويي برسانم و زخم را شستشو و جوراب را از پا درآورم. هر چند دو تا از زخم هاي عميق شروع به خونريزي كرد. همانجا جوراب را شسته و يه عنوان باند به دورپايم بستم و به سلول برگردانده شدم. خيلي چيزها بود كه بايد به آنها فكر مي كردم بنابراين از خود غافل شده بودم.

به هنگام افطار دوباره اعلام شد كه بايد به بازجويي بروم. در طاقت خود نمي ديدم. از غذايي كه بعنوان افطاري يا سحري مي آوردند فقط مي توانستم آب، چاي و قند را بخورم. در واقع بيشتر جنبه لزوم داشتن انرژي مرا وادار به نوشيدن و خوردن آنها مي كرد. در طي آن روز چندين بار در سلول باز شده و يكي دو پاسدار به همراه بازجو به داخل سلول ريخته و هر بار مرا به زير لگد و مشت گرفته و سوالاتي كرده و رفته بودند.

دوباره به سالن برده شدم. بازجويم اين بار اداي آدمهاي خردمند را در مي آورد. مي خواست آرام و منطقي به نظر برسد. از اين موذي گري اش بيشتر احساس نگراني مي كردم تا زمانيكه با خشونت رفتار مي كرد و ناسزا مي گفت. اما قطعا كسي كه مي توانست تا اين اندازه با خشونت و بيرحمي رفتار كند، نمي توانست آنگونه كه تلاش مي كرد وانمود كند. مرا به روي تخت شكنجه نشانده بودند. لحظه اي سكوت و سپس بازجويم پرسيد اين ديگر چيست؟

حتما به پايم اشاره داشت چرا كه ادامه داد جوراب را چرا بستي به پات، مي خواي كمتر دردت بياد؟

خوني كه روي پاي من خشكيده شده بود كاملا قابل ديدن بود اما اشاره اي به آن نكرد. دوباره مرا به تخت بستند اما اين بار فقط به كف پا نزدند بلكه كابلها به سراسر بدنم مي خورد و همزمان سوالاتي پرسيده مي شد و بي ترديد صداي نوحه آهنگران ضميمه اين نمايش خشونت آميز.

نمي دانم چند ضربه زدند اما پس از آن بازجو با خونسردي گفت. ما كه خسته نمي شيم امشب تا صبح اينقدر شلاق مي خوري تا حرف بزني. در همين حين كسي وارد شد درگوشي چيزهايي به هم گفتند. خيلي سريع مرا به سلول برگرداندند و تا صبح در سلول بودم در حاليكه پس از لحظاتي كه به سلول برگردانده شدم، صداي فريادها و ضجه هاي يك مرد را كه با نوحه آهنگران طبق معمول درآميخته بود مي شنيدم و از شدت ناراحتي بي اختيار با فريادهاي او زير شكنجه گريه مي كردم. شنيدن فريادهاي انساني ديگر زير شكنجه به طرز فجيعي از خود شكنجه شدن تلخ تر و دردناك تر است. با هر فريادي كه او مي كشيد گويي به تمامي پيكره، روح و روان من ضربه وارد مي كنند. ساعتي گذشت صداي مرد ديگري بود كه زير ضربات شلاق فرياد مي كشيد. همچنان تا صبح هر ازگاه صداي فرياد زير شكنجه همراه با صداي نوحه به گوش مي رسيد.

شايد ساعت پنج سحرگاه بود كه ديگر آن هنگامه به پايان رسيد. روز بعد پاي خود را تا زانو سياه، كبود و ورم كرده و بسيار دردناك تر يافتم. زخمهاي عميق روي پايم كه گويا دنباله لبه كابل روي آن را بشدت زخمي و متلاشي كرده بود عفونت كرده بودند. با دستهايم خيلي نمي توانستم كاري كنم. دو انگشت دست راستم در رفته و ورم كرده و تا مچ كبود و دست چپم هم ورم كرده و كبود و دردناك بود.

محل لگدهايي كه با پوتين به سر، كمر و شكم خورده بود همچنان دردناك بود. وقتي براي دستشويي مي خواستم بلند شوم در خود هيچگونه انرژي نيافتم. جلوي پاسداري كه مرا به دستشويي مي آورد از اينكه عجز مرا مي ديد بشدت از خودم عصباني بودم خود را به ديوار تكيه داده و سپس در را گرفتم و سعي كردم راه بروم اما پاي راستم در اختيار من نبود. يك وزنه سنگين، دردناك و خارج از كنترل مي نمود. پايم وزن مرا تحمل نمي كرد و زانويم بي اختيار خم مي شد. سعي كردم جلوي او پايم را دوباره به زمين گذاشته و وانمود كنم كه مي توانم راه بروم كه ناگهان درد وحشتناكي در اعماق وجودم دويد و مرا از پا انداخت و به زمين خوردم. آن پاسدار رفت و پس از دقايقي با يك چوب به عنوان عصا برگشت و آن را به من داد كه با كمك آن راه بروم. دقايق طولاني گذشت تا راه نه چندان طولاني از سلول تا دستشويي را بروم. بايد در هر چند قدم مي ايستادم و نيرو تازه مي كردم و نفس. چرا كه از شدت درد به هنگام راه رفتن، نفس را در ريه ها پر مي كردم و نگاه مي داشتم و دندانهايم را براي تحمل هر چه بيشتر درد، محكم به هم مي فشردم و پس از چند قدم دوباره نفس عميق ديگري و دوباره چند گام ديگر.

از پنجره دستشويي مي شد فهميد كه دارد غروب مي شود. به سلول برگردانده شدم. پس از افطار دوباره اعلام شد كه بايد به بازجويي بروم. ديگر واقعا قادر به راه رفتن نبودم، حتي با آن چوب كه تكه اي از شاخه درخت بود و بعنوان عصا به من داده شده بود. چند بار تلاش كردم ايستاده و راه بروم. اما غيرممكن بود. درد ناشي از آن را نمي توانستم تحمل كنم و هر بار به زمين مي افتادم. پاسداري كه مرا به بازجويي بايد مي برد رفت و به همراه يك پاسدار ديگر برگشت. سر يك چوب كوتاه را به من داد و سر ديگرش را خودش گرفت و گفت با كمك عصا بدنبالش بروم. به همان سالن رفته و بر تخته شكنجه نشستم. سنائي با تمسخر گفت جون مي ده براي كتك خوردن خودش ديگه مي دونه چيكار كنه!

ولي واقعيت اين بود كه ديگر كمترين تواني براي ضربات كابل نداشتم. پايم را به تخت بستند و شروع به زدن كردند اما بين ضربه ها اين بار فاصله بود. كمي صبر مي كردند، سوالي مي پرسيدند و پس از مكثي دوباره ادامه مي دادند. اما شايد بيست تايي نزده بودند كه توان هيچ گونه واكنشي را نداشتم. گويي ديگر به يك جسد ضربه مي زدند. با اصابت هر ضربه درد را كاملا احساس مي كردم اما ديگر كمترين تواني براي فرياد كشيدن ناشي از آن نداشتم. گاه فقط از سر ناتواني ناله اي مي كردم و سعي مي كردم از حال نروم. اما رفتم.

به سلول برده شدم. بعد از دقايقي بازجو آمد و يك دسته برگه بازجويي با خود آورد و توضيح داد كه از ابتدا شروع كرده و همه چيز را در باره هويت و فعاليتهاي خود بنويسم.

كمي هم در باره احكام الهي و عفو و بخشندگي جمهوري اسلامي سخن راند كه در صورتيكه همكاري كنم تضمين مي كند در حكمم تخفيف داده شود. و در يك مورد هم پيشنهاد داد كه مي توانم زنداني خود را بخرم! چگونه!؟ نمي دانم....!

فرداي آن روز بازجو به سلولم آمد و خواست كه برگه هاي بازجويي را بخواند. اما من هيچ ننوشته بودم. با عصبانيت چند لگد به پشت و كمر من پرتاب كرد و با آن ميله بار هميشگي چند ضربه به سر و كتفم كوبيد. بهانه آوردم كه چون انگشتان دستم در رفته اند نمي توانم بنويسم. در حاليكه خشم و عصبانيتش را مي توانستم در لحن صدا، حالت چهره و واكنشهايش احساس كنم فرياد زد خبيثه دستت عليل شده، دهنت چرا باز نمي شه. آن را هم باز مي كنيم.

سپس پاسداري را صدا زد و به او گفت كه آب گرم بياورد. پس از دقايقي وي با يك كاسه آبگرم كه در يك سيني گذاشته بود به سلول آمد.

باز جو گفت انگشتهايت را در آب گرم ماساژ بده تا بتواني بنويسي وگرنه دستانت را مي شكنيم تا واقعا نتوني ديگه چيزي بنويسي.

هرگاه او به سلول مي آمد تمام اضطراب وجود مرا مي گرفت و احساس انزجارآوري را به من منتقل مي كرد چرا كه غالبا در باره احكام اسلامي و فتواهاي مربوط به امور جنسي حرف مي زد كه هيچ ارتباطي با موضوع بازجويي من نداشت. ترجيح مي دادم بروم روي تخت شكنجه تا اينكه او درسلول من بنشيند و در باره اينگونه مسايل حرف بزند.

همچنان كه در سلول نشسته بود مرا واداشت كه انگشتان خود را در آن آب گرم ماساژ دهم اگر لحظه اي متوقف مي شدم با آن ميله باريك و آهني به سر يا كتف يا كمرم ضربه ي محكمي مي زد. دلم نمي خواست جلوي او شدت درد خود را يا ناتواني خود را بروز دهم. در حاليكه انگشتانم را در آبگرم ماساژ مي دادم از شدت درد بي اختيار اشك از چشمهايم روان شده بود بي آنكه قصد گريه داشته باشم. در اين لحظه صدايش كردند و رفت و من كه خود را تنها يافتم مفصل زيرگريه زدم.

بعد از چند روز توانستم بنويسم. اما هر بار بعد از خواندن آن به سلول مي ريختند و مرا زير مشت و لگد مي گرفتند. برايشان فرقي نمي كرد شب، نيمه شب، روز يا هر وقت ديگر.

چند روزي نگذشته بود كه پاي من بشدت عفونت كرد. كبود و ورم كرده و ناتوان از راه رفتن. تا دستشويي مي خزيدم. يك زن در يكي از آن سلولها بازداشت بود كه به علت سياسي دستگير نشده بود. به هنگام رفتن به دستشويي مرا همراهي مي كرد چرا كه ديگر قادر به راه رفتن حتي با آن عصاي كذايي نبودم. و نيز در دستشويي هم به هنگام نشستن و برخاستن بدون كمك او قادر نبودم. او را در رابطه با يك باند قاچاق مواد مخدر دستگير كرده بودند چنانكه خود او مي گفت. اما زني ساده دل و شهرستاني بود بسيار مهربان، با لهجه اي شيرين.

اولين بار كه به كمك او به دستشويي برده شدم وقتي چشم بند را برداشته و در آينه نگاه كردم، خود را نشناختم. زير چشمهايم كاملا گودرفته و سياه شده بود. بشدت وزن كم كرده بودم و زرد، رنگ پريده و بيمارگونه.

هميشه در دستشويي بايد يك فصل بازجويي هم به او پس مي دادم. مي گفت تو را چرا گرفته اند. چرا با تو اينجوري مي كنن. چيكار كردي مگه كه باهات اينطوري مي كنن. وقتي براش توضيح مي دادم. از وحشت از من مي خواست كه آرام حرف بزنم. و بعد در گوشم پچ پچ كرد كه اينها ميگويند تو محدورالدمي. معني اش چيه؟ البته نمي توانست اين عبارت را بدرستي تلفظ كند همين باعث خنده من ميشد و لحظه اي از دردها فارغ مي شدم.

براساس احكام جمهوري اسلامي هر كس كه در برابر نظام ولايت فقيه يا نظام امام عادل بايستد، كشتن او واجب و زخمي اش را بايد زخمي تر كرد كه كشته شود. اين معني عبارتي بود كه او را شگفت زده كرده بود.

يادم مي آيد كه به هنگام دستگيري به خانواده گفته بودند در رابطه با مواد مخدر است و آنها بشدت تعجب كرده بودند. اما چون در سال شصت هم يك بار دستگير شده و همين بهانه را آورده و بعد در كميته فهميده بودند كه علت چيز ديگري است خيلي شوكه نشدند و مسلما باور نكردند. هيچ خانواده اي باور نكرد عليرغم اينكه بعدها دانستم به بسياري از خانواده هاي زندانيان سياسي به هنگام دستگيري فرزندان يا عزيزانشان همين بهانه را آورده اند.


پاي راستم تا بالاي زانو به شدت سياه، كبود و ورم كرده و روي آن چند زخم عميق كه خونريزي كرده و حالا عفوني شده بود. تنها مواد دارويي كه در اختيار من گذاشته شد، به اصطلاح "دواگلي" و مقداري پنبه غيراستريل كثيف و بدون محافط بود كه شايد همين موجب عفونت بيشتر زخمهاي پاي من شد.

به هيچ وجه نمي توانستم بدون كمك آن عصاي چوبي و كمك و همراهي آن زن قدم از قدم بردارم. كبودي و عفونت همچنان گسترش پيدا مي كرد. گويا امكانات پزشكي در آنجا موجود نبود بنابراين مرا به زندان اوين بردند. از در بزرگ آهني آن با ماشين وارد شديم. در محوطه اي باز يك نفر كه ظاهرا گفته مي شد پزشك است، پاي مرا وارسي كرد. در راه بازگشت بازجو پرسيد مي دوني او كه بود. شيخ الاسلامي! ببين گنده هاتون تواب شدن. و خلاصه تا رسيدن به كميته از اينكه در اوين واو از دل آدم بيرون مي كشند و كسي آنجا تاب نياورده و همه چيز را گفته و آنجا ديگر مثل كميته از رافت جمهوري اسلامي خبري نيست، داد سخن گفت. با خود فكر كردم اگر اين رافت است حتما در اوين سلاخي مي كنند.

زمان افطار ناگهان در با شدت به هم كوبيده شد و بازجو و دو پاسدار ديگر وارد سلول شدند و بعد از مشت و لگد و ناسزاگويي چند مرا از سلول بيرون كشانيدند. در واقع مرا به روي زمين مي كشيدند. از چند پله بالا رفتيم مرا سوار يك ماشين كردند. دقايقي نسبتا طولاني با ماشين مسيري را طي كرديم. من ضمن اينكه چشم بند زده بودم خواسته بودند كه سرم را روي زانو بگذارم تا امكان اينكه از زير چشم بند هم جايي را ببينم از من سلب گردد. از صداي چرخ هاي ماشين متوجه شدم در يك محوطه خاكي يا شني يا چيزي شبيه آن هستيم. مرا از ماشين بيرون كشيدند. ....


مهناز قزلو

اضافه شده توسط میداف | ۱۰:۲۱ ۸۷/۷/۲۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر