English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


صبوری‌های بی‌قرار (بخش هفتاد و شش)/گندم‌زاران خامونش
[داستان] درست در همین راستا بود که «برمک» همراه با «خاطره امتنانی» و هم‌فکری «رخساره میمندی» تلاش کرده‌بود که مرا به آن محفل بکشاند. من نمی‌دانم که «رخساره» و «خاطره» در آن زمان تا چه حد می‌توانستند حدس‌بزنند که «برمک» به من علاقه‌مند بوده‌است. شاید یکی از تضادها و نیز از نقاط برجسته‌ و عمیق شخصیت «برمک» درست در همین نکته‌باشد که او در خلال چهارسال آزگار، تنها دوبار خواسته‌بود محبت و حرمت خود را نسبت به من به تماشابگذارد. محبت و حرمتی که در واقع حاصل علاقه‌ی بسیار سوزان، عمیق و دلپذیر او نسبت به من بوده‌است.


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۹:۰۲ ۸۷/۸/۲۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر