English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خزر در پی هویت خویش(بخش ۱۳)/بلاگ نیوز
[] آموزش فایده‌ای ندارد چون پس از اتمام دورهَ همه‌ی آموزش‌دیده‌ها فوری ناپدید می‌شوند
پنجم نوامبر ۲۰۰۸
در این کشور تلاشی برای جذب افراد لایق و کاردان وجود دارد و مبالغ هنگفتی نیز صرف این کار می‌شود.
امروز رفته بودیم سفارت سوئد. مقامات سوئدی مطالب بسیار جالبی از افغانستان نقل می‌کردند و همین توضیحات سبب شد که من درک بهتری‌ از کارهای انجام شده توسط کمیته‌ی افغانستان ‌ـ ‌سوئد پیدا کنم.یکی از مشکلاتی که با آن روبرو هستند این‌است که همین که کارمندی به دوره‌ی آموزشی فرستاده می‌شود، شرکت رقیب درش برای جذب کارمند آموزش دیده باز می‌کند. اگر دریافتی این کارمند در ماه ۶۰ دلار بوده است ممکن ماهانه‌ای تا ۴۰۰۰ دلار هم به او پیشنهاد شود

وضع سازمان‌های کمک‌رسانی غیردولتی از همه بدتر است. اگر تو کارمندت را به یک دوره آموزش تکمیلی بفرستی حالا دیگران حاضرند او را به هر خقوقی که او را راضی کند، استخدامش نمایند. افراد بسیاری هم هستند که بخاطر یافتن شوهر به دوره‌های آموزشی می‌روند. از این رو کمیته ترجیح می‌دهد زنان شوهر کرده را آموزش دهد چرا که چنین زن‌هایی حاضر به نقل مکان نیستند مگر اینکه همه‌ی اعضای خانواده‌ی آن‌ها با هم بجای دیگری نقل مکان کنند. زنانی ازدواج کرده در همان محلی که هستند باقی می‌مانند و کار می‌کنند. از این‌رو کمیته نیز در نظر دارد از چنین زنانی برای آموزش مامایی استفاده کند.


چهارم نوامبر ۲۰۰۸
تلقن زنگ می‌زند
امشب دچار بدخوابی شده بودم. نصف شب را به خودم می‌پیچیدم. حالا می‌فهمم چرا. من هرگز برای آمدن به افغانستان هیچگونه نگرانی بخود راه نداده بودم ولی این ماکرویان است که باعث اضطراب من شده است. من خواب‌های زیادی دیده‌ام اما آن‌که خوب به خاطرم مانده است، من و بابا در محل کار او بودیم، تاریک بود و ما هم عجله داشتیم که هرچه مدارک مهم بود با خودمان ببریم، می‌خواستیم فرار کنیم. نمی‌دانستم به کجا و چرا، با هم به نجوا صحبت می‌کردیم تا دیگران صدای ما را نشنوند. مرتب تکرار می‌کردیم که:
نمی‌شود، نمی‌شود همه‌ی آن‌چه را که می‌خواهیم با خودمان ببریم.
شانش با من بود. ساعت شش صبح زمین‌لرزه‌ی سبکی روی‌داد و من از خواب بیدار شدم. بعد از زلزله هم دیگر بخواب نرفتم، کاری که معمولن براحتی انجام می‌پدیرد. ناچار بلندشدم و خودم را آماده ساختم. پیش از ظهر باید همه‌ی گروه با هم باشیم. اما بعد از ظهر من، دکتر کامله و علی راننده به ماکرویان خواهیم رفت. بعد از صرف صبحانه همه‌گی سواره، راهی مغازه‌ی زردوزی رفتیم. کالاهای موجود در این مغازه بیشتر کارهای هنرهای دستی زنان افغانی است که در کمپ‌های پناهنده‌گی پاکستان زنده‌گی می‌کرده یا می‌کنند. اینان پناهنده‌گان افغان هستند. حدود چهار میلیون افغانی پس از تسلط طالبان بر افغانستان، کشور را ترک کردند که بیشترشان ساکن پاکستان هستند ولی گروهی هم به ایران و دیگر کشورهای جهان مهاجرت کرده‌اند. همه‌ی مهاجرانی که من با آن‌ها صحبت کرده‌ام، ظرف ۲۰ سال گذشته افغانستان را ترک کرده‌اند. یک در صد حاصل‌فروش این مغازه صرف امور مربوط به زنان می‌شود. چیزهای دیدنی از فرش گرفته تا تابلو، سرامیک، جواهرات و لباس‌های فوق‌العاده شیک و مدِ روزِ مردانه و زنانه در این مغازه یافت می‌شود. من این کلاه قشنگ را آز آن‌جا خریده‌ام.
خوب حالا می‌توانم ادعا کنم که افغانستان را در نزدیکی مغزم جا داده‌ام. هه‌هه‌هه!

کتابفروش
بعد به کتاب فروشی معروفی رفتیم که هفته‌ی پیش کارل بیلد۱(وزیر امور خارجه‌ی فعلی و نخست وزیر اسبق سوئد) در دیداری که از افغانستان دوست دارم کمی به مردم و اتومبیل‌ها نگاه کنم. اتومبیلها همه جا هستند و نمی‌شود از آن‌ها دوری نمود. تلفن همراهم زنگ می‌خورد داشت، آ آنجا هم دیدن کرده بود.
عکس لارش را با کتاب‌فروش را این‌جا به بیند!
کتاب‌فروش در حال حاضر توسط پسرانش اداره می‌شود. طیق گفته‌ی پسرها، خود او، اکنون بهمراه همسرش در کاناد مشغول بازی رولت هستند.
کتاب‌فروشی مغازه‌ی کوچکی بود با انبوهی از کتاب در مورد افغانستان. ولی من در حالی‌که مسایل زنده‌ی زیادی در اطرافم وول می‌خورد مانند آن‌هایی کنجکاوانه صورتشان را به شیشه‌ی کتابفروشی چسبانیده و ناظر ما هستند، حال و حوصله‌ی زیر ورو کردن کتاب‌ها را ندارم.
بما اجازه داده شد کمی در میان مردم باشیم، کاری که در کابل اجازه‌ی انجام آن را نداشتیم. این رشید است که ترتیب برنامه‌‌های ما را می‌دهد.
برای دیدن عکس‌ها این‌جا را کلیک کنید
تاکسی۱
زنان
گدا۱
یکی از مناظر رنج‌آور در افغانستان دیدن انسان‌های فقیری است که در پشت دیوار خانه‌های لوکس کابل، روی زمین نشسته‌‌اند.
برف
با وجودی که از سرما بخود می‌لرزم، نمی‌توانم با هوس بیرون رفتن‌ از داخل ماشین گرم، مبارزه کنم. منظره‌ی بسیار قشنگی است. اما زود گرمای داخل ماشین مرا بداخل اتومبیل برمی‌گرداند.
دیدن این همه کودک که به گدایی مشغولند،رنج‌آور است. نمی‌شود هم به درخواست آن‌ها پاسخ منفی داد. مسئله‌ی این نیست که نشود به آنان پولی داد، نه! اگر پولی به یکی از آن‌ها بدهی، به یکباره همه دوره‌ات می‌کنند. توجه اطرافیان به تو جلب می‌شود، خارجی هم که باشی موجب اشکال شده و مسئله خطرناک می‌شود.
بهترین زمان برای دادن پول به بچه‌های فقیر زمانی بود که اتومبیل قصد حرکت داشت و تو می‌خواستی آن‌جا را ترک کنی.

این دخترانی که در عکس دیده‌می‌شود فقط ایستاده بودند و درون ماشین نگاه می‌کردند اما کسانی دیگری بودند که با اعمال زور قصد ورود به داخل ماشین را داشتند و ما مجبور ‌شدیم با هل دادن آن‌ها را بیرون رانیم.

پسر بچه‌ی رقاص
اما هنوز کودکانی بودند که لحظاتی می‌توانستند در عالم کودکی خود غرق باشند. این پسر بچه یکی از آنان بود که رقصان به این‌ور و آن‌ور می‌رفت، توی عالم کودکی خودش بود ولی آگاه که سبب خنده‌ی ما شده است.

علی که مشغول عوض کردن چرخ بود نقش بابا را به عهده گرفته بود و برایم، هم داستان می‌گفت و هم شوخی می‌کرد ولی بیشتر صحبت‌‌های او، دور چگونگی گذران زندگی مردم افغانستان چرخ می‌زد، در آن دورانی که من از نعمت صلح و آرامش موجود در سوئد برخوردار بودم.
جلوی خانه این مرد بود که پنچر کردیم. او بیرون آمد و ما را به برای نوشیدن چایی به خانه‌ی خود دعوت کرد.
در بین راه برای خوردن غذایی که همراه داشتیم، توقف کردیم. بعد از غذا هوس چای کردیم که نداشتم. این جوانان رفتند و از خانه برای ما آوردند.
برای بابا
پنجم نوامبر ۲۰۰۸
رشید دوست داشت در مورد روزنامه‌ی هِیواد بیشتر صحبت کند. من هم بعنوان یک روزنامه‌نگار دوست می‌داشتم به بازدید یکی از سردبیری‌های خبری افغانستان به روم. آرزویم زود برآورده شد. بیست دقیقه‌ای دیگر آن‌جا خواهم بود. اما این بازدید، یک دیدار معمولی نیست چرا که من به بازدید سردبیری روزنامه‌ای خواهم رفت که بابا بیست سال پیش در آن‌جا به عنوان خبرنگار کار می‌کرده است.
بابا! بدان که من این بازدید را بجای تو و برای تو انجام می‌دهم.
این را می‌دانستم که آدرس سردبیری روزنامه‌ی هیوا، کابل شماره‌ی ۷ بود. چون هنوز بیادم می‌آید که تو به آن‌جا می‌رفتی.
به ساختمان بلند درب و داغانی می‌رسیم که از ضربات موشک و گلوله‌ی توپ و دیگر چیزهای مشابه جان بدر برده است. دفتر هیواد در طبقه‌ی سوم است. من تنها نیستم، سی‌گنه، دیگر روزنامه‌نگارِ زنِ گروه نیز مرا همراهی می‌کند. چهل دقیقه وقت دارم تا بفهمم در این سال‌های آخری چه برسر هیواد آمده است. باید از فضای موجود فیلمی بگیرم تا شاید آن‌جا را از نو بیاد آورم. شاید هم کسی را پیدا کردم که پس از این که ما کشور را ترک کردیم، هنوز او آن‌جا کار می‌کند و شاید هم مرا بشناسد.
پس از ده روز مترجمی، امروز برای اولین از مترجم بودن عذر خواهی کردم. خواستم خودم باشم و این کار را فقط برای تو «بابا» انجام دهم. برای روبرو شدن با «ماکرویان» هم نیاز به کمی استراحت و ذخیره‌ی نیرو دارم. باری! فکر کنم حال اصلن مترجم بودن ایده‌ی خوبی نباشد، کلن نمی‌توانستم خانم سی‌گنه را معرفی کنم چون اسم او را بکلی فراموش کرده بودم.
سردبیری روزنامه در کریدور درازی واقع است با اتاق‌هایی کوچک که در دو طرف کریدور قرار گرفته‌اند. ۵۹ سال از عمر روزنامه می‌گذرد.
بابا! می‌دانی زمانی‌ که تو این‌جا کار می‌کردی، مجموع کارکنان روزنامه ۱۲۰ نفر بود. اما امروز فقط ۲۹ نفر در این‌جا مشغول بکار هستند. اتفاقات زیادی هم رخ‌داده است.
همه‌ی اتاق‌ها را بازدید کردیم. بعد سری به چاپ‌خانه زدیم. همان ماشین‌های چاپی که ۲۰ سال پیش اخبار ترا چاپ می‌کردند، خبرهای امروز را نیز بچاپ می‌رسانند. همه‌ی کارمندان کابل ۷ هیواد در کناره‌ی یکی از ماشین‌ها به ردیف ایستاده‌اند. یکی از آنان، بیشتر از ۲۵ سال است که در این‌جا کار می‌کند. زمانی که من خودم را به او معرفی کردم، او از خود بی‌خود شد. او گفت ترا بخوبی بیاد دارد اما بنام «وحید». او از من خواست تا سلامش را بتو برسانم. پیش از ترک ساختمان موفق شدیم ماشین‌چاپ تازه‌ای را که در این هفته بکار گرفته شده است، به بینم.
یک ساعتی فرصت دارم تا خودم را برای مواجهه با خانه‌ی سابقه‌مان، آماده کنم. علا‌رغم تمام آماده‌‌گی‌ام، تصمیم به بازگشت گرفته‌ام.

اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۶:۱۵ ۸۷/۱۱/۱۳


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر