English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش چهارم)
[ادبیات] آوازهای خار بیابان - سرانجام آقای «غلامرضاجزالتی»، فراش مدرسه‌مان که خود را در برابر پرسش‌های من گیج و منگ احساس کرده‌بود، برای رهایی از آن شرایط روحی بد، مرا به سوی یکی از دوستان بسیار قدیم خود حوالت‌داد که از دیدگاه او، کتاب‌های زیادی داشت و خوب هم می‌فهمید. البته برای آقای «جزالتی»، خوب فهمیدن یعنی تنها به معنی بیشتر از او فهمیدن بود. این شخص در روستای «کبوتران» در دوازده کیلومتری شهرما زندگی می‌کرد. این را نیز بگویم که کنجکاوی نخستین من جهت دیدار او، برای گرفتن پاسخ پرسش‌های ذهنی خویش بود و کنجکاوی بعدی‌ام برای دیدن شخصی مانند او بود که در روستا زندگی می‌کرد و به طرزی غیر معمول، اهل کتاب و مطالعه بود. این‌ها همه، مراواداشت تا با پسر فراش مدرسه‌مان که با یک‌دیگر دوستان صمیمی نیز بودیم، با درشکه به خانه‌ی «ملاسلیم کبوترانی» برویم. برخورد «ملاسلیم» با ما، مهربانه، پدرانه و گرم بود. او بیش از همه، تعجب خود را از این نکته مطرح‌ساخت که من خیلی زود به دام پرسش های مهمی از آن قبیل افتاده‌ام که مربوط به سرنوشت «حسنک‌وزیر» در کتاب «تاریخ بیهقی» بود. او در ادامه‌ی صحبت‌هایش که ما را مخاطب قرارداده بود، چنین گفت:




اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۰:۰۱ ۸۸/۷/۳۰


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر