English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


کاشکی!
[نوشته‌های رضا ستار دشتی] نویسنده: رضا ستار دشتی

پدرم یک اسکناس رنگ و رو رفته‌ی پنج ریالی داد دستم که خرج حمام هفته‌گی‌م بود. شاید سیزده ساله بودم، پول را گرفتم و با خودم گفتم:
خوبه عوض حموم «جرمن» پنج قرونی، میرم حموم مفتی شرکت نفت و برگشتنا صاحب همون سازی میشم که دیروز دیدم.
راه افتادم به طرف بازار صفا که حمام مجانی شرکتی با دوش آب گرم و سرد اما بدون در، منتظرم بود.

بازار غلغله بود. بچه‌ی لین مون «اسمیلو» نی جفتی بندری میزد و «مایی موتو»(1)و«روبیون»(2)می‌فروخت.
اول اسکناسم را پیش یک بقال خرد کردم. بعد راه افتادم طرف بساط «خمارو» که چسبیده به دیوار حمام، علمش کرده بود ( تریاکی بود، اما خوش تیپ و خوش‌پوش میگشت.پیرهن‌ش همیشه «فوروت» و بلیزش «بای فورد» بود. مدتی به ضرب «بریانتین» مویش «کلارک گیبل»ی بود و تمیز آب و جاروش میکرد. این روزها «کرنیلی» شده بود. گفتن نداره: «ریبون»ش شبانه روزی بود و قلاف‌ش بیخ کمربندش.
سر و زبون‌دار بود. فیس می‌کرد که:
تو «بنگله» ی(1) بزرگ مستر پال کول، رئیس پالایشگاه، صاحب «بوی روم» چار اتاقه بوده. بعد «گریت» گرفته و «بارمن» شده.
می‌گفت:
تازه «فورمن» شده بودم و «کانتین» بزرگ «گست هوس» رو می‌چرخوندم که رئیس مئیسا ترسیدن و دوسیه‌ی ناموسی بارم کردن و «آفِ آف» شدم! (قول گفتنی بچه‌ها، هندی گیر آورده بود و «ربیت» می‌کرد).

سینی‌اش بازارچه‌ای بود با بیش از سی حجره و در هر حجره کالائی خوابیده بود. یک ریال که روی جنسی می‌گذاشتی و عقربه‌ای که سیخ کبابی بود و دانه‌ی تسبیحی به یک سرش، آویخته داشت وسط سینی می‌چرخید. اگر روی حجره‌ات متوقف می‌شد، صاحب کالایش می‌شدی که به چشم ما بچه‌ها خیلی گرون بود. برق و بورق یک سازدهنی صدفی چشمم را گرفته بود. بی معطلی یک ریال رویش گذاشتم. عقربه چرخید و از روی سرم گذشت و رفت و رفت و حجره ی بی‌مسافری را پیدا کرد و نشست.
خمارو جار می‌زد که:
غیر از تخم آدمیزاد همه چی دارم و همش‌َم «آکبند» و «فابریک»ن.
بار دوم همونجا گذاشتم و باز هم بی‌نصیب شدم! چهار بار باختم. لاکردار چه چشمکی می‌زد! آخرین پولم را روی سازم گذاشته بودم و منتظر یختم بودم. حجره‌های النگوی «رد گل»، سیگار اشنو و همای بیضی که به قول خمارو نشئه‌شون یشتر از «لاکی» و «کمل»بود. صابون «لایف بوی»، موچین و ناخنگیر و بسته‌های آدامس «پی کی» و تیغ «ناست» همه مشتری داشتند. اما خمارو دست دست می‌کرد و چشمش دمبال مشتری بیشتر بود. پیر زنی که روی النگو وگوشواره سرمایه گذاری کرده بود طاقت‌ش طاق شد و صدایش در آمد که:
خمارو چته؟ مگه «دلیور» اتوبوس « شهری گدا»ای که تا پُر نشه «چالو»ش نمیکنی!

دل تو دلم نبود. درست وقتی خمارو می‌خواست عقربه‌ی اقبال را بچرخاند، کارگری که لباس نیمدار و پر از پشنگه‌ی گل و گچ خشکیده، به تن داشت از راه رسید و رو صابون «الجمال» که عکس زن قشنگی روش بود، دوتا دهشاهی زرد و مسی گذاشت.خمارو معاینه‌شون کرد و لب و لوچه‌ش آویزون شد. (چو افتاده بود که دهشی سال ۱۳۱۵ نصفش طلای خالصه).

گردونه گردید و چرخید. به سازدهنی که رسید پا سست کرد. اما بی‌انصاف رد شد و رفت!

همین که چشم تنگ دانه‌ی تسبیح، به جمال خوش آب و رنگ زن افتاد، «چو بید برسرایمان خویش» لرزید و از پای در آمد! مرد، الجمال‌ش را قاپید و داخل حمام شد.

حوصله‌ی گربه شور هم نداشتم. دلخور و پکر راه افتادم.حتا شیرینی خرمای لای دندان‌هایم، نمی‌توانست تلخی باخت و زهر حسرت ساز را کم کند.

*****************************************************

شاید از نگاه بعضی، حق به حقدار رسیده، اما مگر راوی ناحق بود؟
هنوز و بعد از آن همه سال، دل در گروی همان ساز صدفی دارم و تا همین الآن، همدرد و همراه «عبدو»ی بچه گیم هستم که با بغضی در گلو و به قول خودش گربه‌شور نکرده، رو به سوئی نا معلوم می‌رود. می‌رود و نمی‌رسد.

اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۱:۰۶ ۹۰/۸/۲۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر