English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خاطرات رضا ستار دشتی
[نوشته‌های رضا ستار دشتی] آشنائی من با رضا در سوئد و تصادفی آغاز شد. وسیله‌ی آشنائی وبلاگ «عمو اروند» بود و تشنه‌گی رضا بیافتن دوست دوران کودکی و نوجوانی‌اش عبدالطیف کعبی که همدوره‌ای من در دانشکده‌ی حقوق بود. او بدنبال دوست گمشده‌اش به گوگل پناه می‌برد و به یکی از نوشته‌های من برمی‌خورد که در آن یادی از لطیف شده است.
قلم‌اش شیواست و شیرین به شیرینی لهجه‌ی آبادانی‌اش. کم می‌نویسد و کوتاه و نغز تا بقول خودش «حرمت قلم را نشکند.». خاکستر نشین است مانند بیشتر بچه‌های کناره‌ی بهمن‌شیر.
من با اجازه‌ی خودش نوشته‌های پراکنده‌ی او را در اینجا گرد آورده‌ام تا لذتی را که از خواندن آنها می‌برم با شما تقسیم نمایم
اما باقی داستان را از زبان خودش بشنوید
عمو اروند

سلام.
سال ۴۱ با لطیف دیپلم گرفتم و از سر ناچاری به سپاه دانش پناه بردم و ۴۸ به دانشگاه تهران رفتم و ادبیات خواندم. چند سالی در آبادان دبیر بودم. زلزله‌ی جنگ مجبور به ترک دیارم کرد. ۶۸ که علاوه بر دبیرستان دانشگاه ملی سابق در دانشگاه آزاد، کلیات عرفان تدریس می‌کردم. در پی گرفتارشدن یکی از رفقا، ابتدا خدمتم رسیدند و بعد مُهر محرومیت از تدریس و بعد اخراجی پرونده‌ام را بست‌. همان سال به خیل از بد حادثه اینجا به پناه آمده‌گان پیوستم.
اینجا هم غیر از معلمی و کمک کتابدار، کار دیگری ازام برنمی‌آمد.
چند سالی‌ست باز نشسته‌ی بی‌تقصیرم. از ۸۸ م تا حالا سه بار از سکته‌ی سنگین قلبی، جَسته‌ام. پانزده سال پیش، بای پاس کرده‌ام و کج‌دار و مریز می‌گذرانم تا روزش برسد.
البته دور از جان شما!

اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۳:۱۸ ۹۰/۹/۲


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر