English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


خنته‌سوران خودم
[نوشته‌های رضا ستار دشتی] پنج شش ساله بودم، اما انگار همین دیروز بود که در حیاط خانه‌مان شاهد ختنه‌سورون خودم شدم. حیاط پر از غلغله‌ی بچه‌ها بود. بزرگترها با کولی‌ها همصدا شده بودند و صدا به صدا نمی‌رسید. ملا احمد روضه‌خوان آمده بود و در وسط حیاط روی صندلی نشسته بود. اوسا اکبر سلمونی ـ مثل قصاب‌ها ـ تیغ‌اش را به کمربند چرمی کهنه‌اش می‌کشید.

نارضا و لرزان روی صندلی نشسته ‌بودم و مش‌مراد، کَت و کولم را محکم گرفته بود. اوسا اکبر جلوم به زانو نشست. ترسیده‌تر از من، ساق‌دوشم بود که مثل بره‌ی پیش از « بِسْمِل» رنگ‌پریده و حیران کنارم ایستاده بود. (آخر قرار بود او هم بعد از من ختنه شود). با این که پیشترها شنیده و دیده بودم که قبل از تیغ چه می‌گویند و چه می‌کنند، از سر ناچاری تن به قضا دادم و نارضا در آسمان حیاط‌مان دمبال کفتر طوقی می‌گشتم که تیغ کشیده شد.
بعد از آن «لُنْگوته» به پا شدم و ساعتی در خاکستر وَلَرم نشستم. بدتر از زخمم دیدن پوست چِغِر و خشکیده‌ای بود که مثل دانه‌ی تسبیح به بندکشیده و دور مچ پایم بسته بودند.
فردای آنروز در سبخ (زمین شور بایر) محله‌مان خاک نرمی جمع شده بود. نشستم و خاک‌های سرمه‌گون را روی زخمم تلمبار کردم. یک سر شیلنگ کوتاهی را در خاک‌ها فروکردم و سر دیگرش در دهانم و فوت می‌کردم و محو تماشای فورانش بودم. ممد«دلیور» که هر روز از باک «لوری» شرکتی‌ش بنزین می‌کشید و به تاکسی‌دارها می‌فروخت مثل اجل بالای سرم ایستاده بود. هول شدم و با همه‌ی نفس چاق شده‌ام مکیدم. نفسم پس افتاد و چشمم سیاهی رفت.
وقتی به هوش آمدم روی تخت «اُسپیتال» بودم و دوتا «سیستر» بالای سرم ایستاده بود. بعد از نجات جانم، متوجه زخم بی‌پانسمانم شده و ضد کزاز زده و پانسمانش کرده بودند. «عدو سبب خیر»ی شده بود.
اما وعده‌ی بزرگترها که «بزرگ می‌شی و یادت میره» عملی نشد که نشد.
هنوز هم که هنوزست از هر تیغ به دستی، بی‌زارم!

اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۲:۳۱ ۹۰/۹/۱۴


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر