English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


جمعه ئی که چارشمبه بود
[نوشته‌های رضا ستار دشتی] همسایه‌مون اسا اکبر سلمونی، هر هفته دعوت مجله‌ی «توفیق» (۱) را اجابت می‌کرد. (نمازش قضا می‌شد اما حمام صبح جمعه‌ی او هرگز!)
لنگ خیس حمامش را رو بند رخت حیاط پهن کرد و رو به من گفت که برای «ننه‌ی بچه‌ها»ش ازبازار صفا، «خِریطی» (۲) و «قندرون» (۳) بخرم. (منظورش زنش، «خاور» بود که دور از جون شما، خیلی چپل بود. می‌گفتن:
شبی که رفتن خواسگاری‌ش «می‌ن فیوز» سرتاسر «لین»شون رفته بوده. معلوم نمی‌شد کی وقت زایمونشه. مثه گربه، آسون‌زا بود. دیگه رو چار دیوار اتاق‌شون جای علامت (+)ی که با «چویت» (۴) می‌زدن نبود. (یه بار تو حموم «جرمنی» با دس و پای حنا بسه و کهنه پیچ، زائیده بود)
گوهر محض تعجیل و تشویقم گفت:
دو قرون م مُزِ پاته!

به بازار رسیدم. چه محشری بود. شاید نوروز نزدیک می‌شد.
تق وتوق راست ه‌ی «پلیت ساز‌ها» گوش آدم را کر می‌کرد. با «چینکو» (آهن گالوانیزه) آفتابه، طشت، «دولکه» (پارچ آب) و «می‌سخنه» (سطل دهن باریک) می‌ساختند. سروصدای دست فروشان زن و مرد توی کله‌ی آدم می‌پیچید.
باید ته بندی می‌کردم. رفتم سراغ خرمافروشی که خرمای «کرکاب»ش (کبکآب) را جار می‌زد. دو سه ریال دادم و خرما و ارده‌ی تازه ساب ــ که هنوز گرمای مالش عصاری در تنش بود ــ گرفتم و قاتی که شد مشت و مال‌ش دادم و حلوای مشتی تیار کردم و ــ جای شما خالی ــ روندُم‌ش!»
راه افتادم طرف معرک‌ه‌ی حسن فوج که ناشیانه روی شیشه‌های نوک تیز دراز کشیده بود. (حرفه‌ای نبود و به قول خودش به قد «چتول» شبش کار می‌کرد.) همین که می‌خواستند قالب «چمنتو» (سیمانی) را روی سینه‌اش بگذارند تا با پتکی خردش کنند، مثل فنر از جا ش می‌پرید و داد می‌زد:
آخ بویه! مسلمون! اینه بدن جه جور می‌شازه با اینه شیسه؟
اگر بچه‌ئی مزاحم کارش می‌شد، التماسش می‌کرد: «جوون! بری حرم ابلفض زیارت، نزن تو نونم!»
تا کاسه‌ای دستش گرفت و دوره افتاد، از معرکه‌ش جدا شدم.
بسات زن‌های دستفروش روی زمین پهن بود. بعضی که عراقی بودند، «شیله» و «عبایه» و «چفیه عگال» می‌فروختند و برخی دیگر، «گاگِله (۵) و «خریطی» و «کُماتیل» (۶) و پنیر گُصبه (۷) عرضه می‌کردند.
عباس کلو (گدائی که ظاهرا باربر بود) داد می‌زد: خدایا برسون یه گونی سه خطی پُرِ دهشایی.
از جلو پرده‌ی «کربلا» که رد می‌شدم، دیدم «خولی» را توی دیگ بزرگی نشانده‌اند و زیرش کلی هیزم افروخته بود. زبانش به چه درازی در آمده بود. پرده خوان با چوب اشاره‌اش می‌زد رو زبونش و می‌گفت:
باید بدم ای زبون درازت ببرن تا دیگه برام شکلک در نیاری!
گوشه‌ی بازار یک اسکناس تا خورده‌ی پنج تومنی افتاده بود. پا گذاشتم روش و از ترس اینکه مبادا به نخی بسته شده باشه، نشستم و دست کردم زیر کفشم ومحکم گرفتمش و با هم پا شدیم. بی‌آنکه پر درآورده باشم، می‌خواستم تا سینما متروپل پرواز کنم و با یک بلیط «بندر هش پا» (اشباح) و «خنجر مقدس» را ببینم.
از جلو « نابی» که رد میپ شدم هوس یک دست کباب کوبیده با تماته و مخلفاتش کردم .داخل شدم و سفارش دادم و لیموناد گلوله‌ای(8) خواستم که نداشت، به دوغ لیلی قناعت کردم.
بعدش دو استکان « باسورک» (9) خریدم و بلیط لژ گرفتم و رفتم ردیف آخر نشستم. فیلم که شروع شد تعجب کردم که چرا مردم پول بیشتر میدن تا فیلم را تار و کدر بینن. چند بار جامِ عوض کردم و جلو و جلوتر رفتم ، آخرش هم اون طور که می‌خواستم نشد که نشد. (چند سال بعد ــ یادش به خیر آقای ایرانی دبیر طبعی مون ــ گفت باید عینک بزنم. زدم و عینکی شدم.) از سینما که اومدم بیرون چشام پیلی پیلی می‌رفت. یهو یادم افتاد که سفارش گوهر رو دسم مونده.

***********
(1) فکاهی«توفیق» پنج‌شنبه‌ها منتشر می‌شد و روی جلدش توصیه می‌کرد «همشهری، شب جمعه دوچیز یادت نره، توفیق و...»
(2)فرآورده ای گوگردی رنگ که از گل نی عمل می‌آوردند و اغلب زنان ویاردار مصرفش می‌کردند.
(3) اغلب زنان باردار به جای آدامس می‌جویدند.
(4)چویت همان لاجورد است که به چهار دیوار اتاق زائو می‌زدند تا بچه را «آل»نبرد!
(5)سبزی خودروی شور.
(6) ترکیبی از کنجد و شیره‌ی خرما که به شکل گردو درش می آوردند.
(7) پنیر تازه‌‌ی گصبه چنان مقبولیتی داشت که بعضی همشهری‌ها، پنیر دیگری را قبول نداشتند.یادم می‌آید مادر یکی از دانشجوها آمده‌بود تهران و رفت که پنیر بخرد دست خالی بر گشت و گلایه داشت که «ئی دیگه چه جور شهریه؟ نه پنیر گصبه دارن، نه اصلن می‌شناسن‌ش!»
(8) دهانه‌ی شیشه‌اش دوتا واشر داشت که با فشار انگشت می‌افتاد تو محفظه‌ی کوچکی. گاز بسیار داشت و برای عوام دوای رفع سوء هاضمه بود.

اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۲:۵۸ ۹۰/۹/۱۶


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر