English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


یادی از یک همکار، بخش یکم
[وبلاگستان] با نیکلاس و فیلیپ، نوه‌ام، توی ماشین نشسته‌ بودیم که باران تندی سرگرفت. ضربات تند دانه‌های درشت باران بر شیشه‌های اتوموبیل، مرا بروزهای دوری ‌برد. شاید چهل سال پیش. آنروز برای گزارش پرونده‌ای رفته بودم اتاق معاون اداره‌مان. باران شدیدی آغاز کرد. معاون اداره با تلفن مشغول صحبت بود. محو تماشای ضربات تند و منظم دانه‌های باران به شیشه‌های اتاق بودم که معاون صحبت‌اش تمام شد و پرسید:
شما هم ریزش باران را دوست دارید؟


اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۰:۳۲ ۹۲/۶/۱۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر