English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


گل شمعدانی - ماجراهای مریمی
[وبلاگستان] توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زن‌م همیشه می‌خرد، نگاه می‌کردم. چه مانکن‌هایی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنابرانگیز.

زن‌م داشت به گلدان شمعدانی‌ای که همیشه گوشه‌ی اتاق است ورمی‌رفت و شاخه‌های اضافی را می‌گرفت و برگ‌های خشک‌شده را جدا می‌کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه‌اش لبخندی گوشه‌ی لب‌م پیدا شد. از مقایسه‌ی او با دخترهای توی مجله، خنده‌ام گرفته بود...


اضافه شده توسط حکایتهای شهربانو | ۲۳:۳۸ ۹۲/۶/۲۸


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر