English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


۲۵۰ تومان تا میدان / وبلاگ پرسه در خاک غریب
[داستان] گوشی تلفن را از روی کاناپه برداشت در حالی که دستهای یخ کرده اش می لرزید شماره خانه پدری اش را گرفت. گرمی صدای " بله " آن طرف خط اندکی آرامش و گرما را به سر انگشتانش که در حال قندیل بستن بودند تزریق کرد. ماجرا را برای مادر تعریف کرد و گفت که می خواهد به خانه آنها برود. مادر هرچه کرد نتوانست او را مجاب کند که همانجا بماند و منتظر شوهرش باشد.


اضافه شده توسط mahrveh | ۱۵:۰۱ ۸۴/۸/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر