English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


این‌جا و آن‌جا(2) / وبلاگ ناصرغیاثی
[خاطرات] بعدازظهر ِ یک روز مردادی در تهران، آخرین روز ِ اقامتم در وطن. داشتم از خانه‌ای از نیاوران (یا تجریش؟) که صاحب‌اش مدتی است با پاک کردن و دوباره نوشتن ِ آدرسم، به شیوه‌ی خودش هی با من قهر و آشتی می‌کند، با آژانس برمی‌گشتم به نواب، به خانه‌ی دوستم محمد تا بعد از چهار ماه زندگی در ایران، و لمس کردن ِ آن‌چه که من به آن «زندگی در سرزمین عجایب» می‌گویم، چمدانم را ببندم و عازم فرودگاه بشوم. به گمانم ساعت دو سه‌ی شب پرواز داشتم. آن روز،در تهران ِ خشک و داغ و کثیف، استثنائن باران می‌بارید. راننده‌ی بسیار جوان ِ و بسیار ساکت ِ آژانس نواری از داریوش – که صدایش را دوست ندارم اما برخی ترانه‌هایش را گاهی زیر لب زمزمه می‌کنم


اضافه شده توسط saghand | ۰:۵۴ ۸۵/۴/۳۱


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر