English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


مولای روم در آسمان ابری ذهن/ آوازهای خار بیابان
[ادبیات] ( بخش اول )
وقتی که خردسال بودم، پدرم دوستی داشت که به خانه‌ی ما رفت و آمد می‌کرد. هم پدر من عیال‌وار بود و هم او. البته وقتی او به خانه‌ی ما می‌آمد، همسرش نیز او را همراهی می‌کرد بی آن که بچه‌ها همراهشان باشند...


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۹:۵۷ ۸۶/۷/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر