English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


برفک‌های خطرناک / رویاهای گمشده
[خاطرات] وقتی برای اولین بار تلویزیون به شیراز آمده بود ما تا یک چند هفته‌ای همینطور شب و روز گریه و التماس می‌کردیم تا پدر برای ما هم تلویزیون بخرد. اولین کسی که توی کوچه ما تلویزیون خرید! اقدس خانم اینها بودند. همان همسایه دیوار به دیوار ما که یک بند حرف می‌زد.


اضافه شده توسط مینو | ۲:۲۸ ۸۶/۷/۲۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر