English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


«ژانی گل» /پیک نت
[] ابراهيم احمد در آغاز کار ادبی خود يک نويسنده رمانيتک انقلابی بود، ليکن کم کم برخورد با واقعيت زندگی و درک حقايق جامعه‌ای که در آن می‌زيست او را به سوی رئاليسم سوق داد، و اثر جالب «ژانی گل» يادگار اين دوره از حيات ادبی اوست.









--------------------------------------------------------------------------------















سرگذشت ترجمه های من
"ژانی گل"
رنج و ستمی
که بر کردها روا شده
محمد قاضی




«ژانی گل» نوشته ابراهيم احمد نويسنده معروف کُرد عراقی است.

ابراهيم احمد در سال 1914 يا 1915 در شهر سليمانيه از شهرهای کردستان عراق پا به عرصه وجود نهاد و تحصيلات ابتدائی و متوسطه را در بغداد انجام داد، و در همان شهر هم به دريافت دانشنامه حقوق از دانشگاه بغداد توفيق يافت. از 1942 تا 1944 رئيس يکی از محاکم حقوقی بغداد بود و ضمنا از 1939 تا 1949 با همکاری استاد علاءالدين سجادی به نشر مجله «گلاوژ» در بغداد اشتغال داشت. او برای اينکه بتواند به کارهای ادبی و فرهنگی خود بهتر برسد و بيشتر به فرهنگ و ادب کرد خدمت کند در 1944 از خدمات دولتی استعفا داد و نويسندگی را پيشه خود ساخت.

در سال 1947 به سياست پرداخت و يکی از رهبران نهضتی شد که برای احقاق حقوق ملتش پا گرفته بود.

ابراهيم احمد در آغاز کار ادبی خود يک نويسنده رمانيتک انقلابی بود، ليکن کم کم برخورد با واقعيت زندگی و درک حقايق جامعه ای که در آن می زيست او را به سوی رئاليسم سوق داد، و اثر جالب «ژانی گل» يادگار اين دوره از حيات ادبی اوست. او در اين فاصله تحول، اشعار و مقالات و رسالات گوناگونی در مجله ها و روزنامه ها و هفته نامه های کُردی و عربی عراق منتشر می کرد و به نوشتن چند داستان نيز پرداخت که مهمترين آنها عبارتند از «يادگار و هيوا» (يادگار و اميد) و «به ره و روناکی" (رو به روشنائی) و «کويره وه ری" (رنج و بدبختی)

در 1949 به زندان افتاد و يک سال و نيم از بهترين دوران عمرش را در زندان دولت عراق گذرانيد، که در آنجا نيز بی کار نمی نسشت و به نوشتن ادامه می داد. از 1949 به بعد هم رمان ها و رساله های چندی نوشت که بيشتر آنها تا پيش از تشکيل دولت خود مختار کرد در عراق هنوز به چاپ نرسيده بود، و لابد اکنون همه آنها چاپ و نشر شده است.



اين نخستين بار است که اثری ادبی به صورت رمان يا داستان بلند اجتماعی از يک نويسنده کرد زبان عراقی که اثر خود را به کُردی نوشته است به زبان فارسی برگردانده می شود.

شايد بسياری از خوانندگان عزيز فارسی زبان ندانند که ملت کرد نيز برای خود دارای ادبياتی است که هر چند نو پا و قوام نايافته است و از نظر قدمت و وسعت دامنه قابل قياس با ادبيات غنی و کهنسال فارسی نيست، ولی به هر حال زبان حال ملتی آواره و ستمديده است، و با توجه به وضع اجتماعی خاصی که اين ملت دارد و با نداشتن هيچ گونه آزادی سياسی و فرهنگی، که تنها زمينه مساعد برای رشد و پرورش ادب و فرهنگ و هنر هر ملتی محسوب می شود، می توان گفت که در حد خود بالنده و زيبا است و از هر جهت در خور توجه و امعان نظر است.



و اما کتاب «ژانی گل» داستان يک فرد عادی فارغ از هر گونه انديشه و مرام سياسی است که تقدير يعنی تصادف او را در ميدان سياست قرار می دهد و به زندان می اندازد. در آنجا بر اثر ستم ها و شکنجه هايی که ماموران بی رحم رژيم حاکم عراقی در حق او روا می دارند خواه ناخواه به طور کامل به سياست کشانده می شود و روح عصيان در او سر می کشد. کسی که دو سال از بهترين سالهای عمرش را در زندان تلف می کنند، خانه اش را ويران می سازند، و کسانش را در بمباران آبادی های ولايتش می کشند ديگر علقه ای برايش باقی نمی گذارند که او را به زندگی عادی معمولی پای بند کند، و لذا سر به کوه می گذارد و به نهضتی می پيوندد که برای احقاق حق مظلومان و ستمديدگان چون خود او علم شده است. بدين گونه می بينيم که بيشتر ناراضيان جامعه را خود دستگاه و ماموران بی بند و بار او می آفرينند، چنانکه از يک آدم تقريبا بی تفاوت که در مبارزه مردم عليه دستگاه ظلم و جود چندان دخالتی نداشته است مبارزی پرشور می سازند و به جان رژيم خود می اندازند.

«ژان» در زبان کردی به معنای درد و به ويژه درد زايمان است و «گل» به فتح گاف به معنی اجتماع و مردم و خلق است و با واژه های فارسی «خيل» و «گله» از يک ريشه است. بنابراين «ژانی گل» يعنی «درد زايمان اجتماع»، و مراد از آن اين است که جامعه نيز چه بسا که به سان زن حامله دچار درد زايمان بشود و فرزندی قهرمان يا ملتی آزاد و خوشبخت بزايد.

نويسنده در يک جای اين کتاب همين معنی را به زيباترين وجهی پرورانده است، و ما اينک برای حسن ختام عين آن را نقل می کنيم تا معنی و مفهوم «ژانی گل» به تمامی نماينده شود:



«… انقلاب درد زايمان ملت است و درد زايمان نيز چه در مورد زن باشد و چه در مورد ملت، از اسمش پيداست که سخت و توانفرسا است، و لذا عجيب نيست که درد زايمان يک ملت نيز همراه با درد و رنج و ريختن عرق و اشک و خون باشد… ليکن آيا در اين هيچ شک و شبهه ای هست که به دنيا آمدن ملتی آزاد و سرفراز و خوشبخت به زحمت تحمل دردی از اين آزارنده تر و ناگوارتر هم می ارزد؟… و چه تعبيری برای «ژانی گل» از اين زيباتر؟

و اينک مختصری هم به عنوان نمونۀ ترجمه از فصل چهاردهم کتاب، صفحه 147 را در اينجا نقل می کنيم:



«در سفر جوامر خطرناکتر از هر چيز مرحله خروج از شهر بود، چون تمام راههای خروج از شهر و ورود به آن زير نظارت شديد و دقيق قرار گرفته بود، و در بلندی های مشرف به جاده ها مسلسل کار گذاشته بودند، به طوری که هر کس بدون جواز عبور از شهر خارج و يا به آن وارد می شد بی چون و چرا زير رگبار مسلسل می افتاد و کشته می شد. هفته ای نبود که جسد چند نفری را، که بدين ترتيب کشته می شدند، دم در فرمانداری نيندازند، ظاهرا برای اينکه کس و کار ايشان اجسادشان را شناسايی کنند و به خاک بسپارند، ليکن در واقع برای مرعوب کردن و رد پيدا کردن مردم بود، چون کسی جرات نمی کرد خود را به عنوان صاحب جسد کشته معرفی کند.

«جوامر تنها راه افتاده و به خيال خود کم خطرترين راه را برگزيده بود، ولی نتيجه غير از اين شد، چون بلافاصله پس از اينکه چهار دست و پا از کنار تپه ای از شهر بيرون رفت يک نورافکن بسيار قوی به مدت شش هفت دقيقه تمام آن دور و حوالی را غرق در نور و روشنايی کرد. غرش مسلسلها شروع شد و جوامر خود را به زمين چسبانيد تا تيراندازی قطع شد. آنگاه سينه خيز پيش رفت تا خود را به دره کوچکی رسانيد و از آنجا با تمام نيرو شروع به دويدن کرد تا از تيررس خارج شد. روز بعد، از يک کاروان شنيد که آن شب طفلی و زنی و دو مرد با سه قاطر کشته شده اند.

«مردم همين که از شهر خارج می شدند ديگر در زير سلطه حکومت نبودند و در زير نفوذ لشکر آزادی بخش قرار می گرفتند. جوامر با اينکه چندين بار اين راه و اين منطقه را ديده بود باز آنجا را خوب به جا نمی آورد و هميشه گمان می کرد که عوضی آمده است، و اين نه از آن جهت بود که از آخرين بار ديدارش از اين منطقه بيش از ده سال می گذشت، چون می دانست که برای دهات کردستان از لحاظ تغيير ده سال در حکم يک روز است! علت سر در گمی او خرابی هايی بود که بر آن منطقه وارد آمده بود. قهوه خانه ای نبود که به آن آتش نزده باشند، و از آن همه باغ ها و چنارستان ها درختی نبود که ريشه کن نشده باشد؛ و اينها همه عواملی بودند که فاصله طول راه را کوتاه می کردند. بسياری از خانه های دهات سر راه با بمب از پی ويران شده يا سوخته بودند، و بيشتر اهالی آنجاها را تخليه کرده بودند، عده ای به شهرها رفته و برخی نيز به کوهستانها پناه برده بودند.

اضافه شده توسط شایان | ۱۶:۳۳ ۸۶/۹/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر