English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


از جهان خاکستری - ۲۷
[خاطرات] چه می‌دانم ـ پدرم هنرمند بود. از سر هر انگشتش هنرها می‌بارید. در دانش‌آموزی با رضا سیدحسینی (مترجم و ادیب نام‌دار بعدی) و ربابه دختر ملاخلیل (ربابه مراداوا خواننده‌ی معروف بعدی) همکلاسی بود و سپس در هنرستان صنعتی کرج درس خوانده‌بود. نمی‌دانم چه‌گونه از خدمت سربازی معاف شده‌بود. در جوانی در گروه تئاتر اداره‌ی فرهنگ (آموزش و پرورش) اردبیل و حومه بازیگری می‌کرد. یک بار هنگام اجرای یکی از نقش‌های اصلی کمدی موزیکال "مشهدی عباد" اثر عُزیر حاجی بیکوف، که به ترکی آذربایجانی‌ست، بازیگر مقابل او ناگهان و به اشتباه زبانش را به فارسی برگردانده‌بود، و پدر، با تسلط بر صحنه گفته‌بود: "آی فیلانکس! هئچ بیلمه‌زدیم سن فارسی دا قیریلداده‌ی‌سان!" [فلانی، نمی‌دانستم که تو فارسی هم بلدی بلغور کنی!]، سالن نمایش از خنده‌ی تماشاگران منفجر شده‌بود، و از آن‌پس همه او را می‌شناختند.



اضافه شده توسط عمو اروند | ۲۳:۲۰ ۸۸/۳/۹


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر