English | Deutsch | Français | Italiano | Español | Dansk | Svenska | فارسی


آبشار گیسوان و نسیم(بخش سی‌ و سوم)
[داستان] گندم‌زاران خاموش - از آخرین زمان مشورت تعیین‌کننده‌ی «کامشاد اعتمادیان» با دایی‌اش، اینک شانزده‌سال می‌گذرد. درست است که خیال «نوشین دخت مغربی»، دیرزمانی است که فضای ذهن او را رها کرده‌است اما ردپای آن خاطره‌ها و آرزومندی‌ها همچنان در جان او باقی‌است. او پس از پایان تحصیلاتش در رشته‌ی حقوق و اشتغال به کار به عنوان وکیل برجسته‌ی دعاوی، دیگر حتی از صرافت ازدواج هم افتاده‌است. همین نکته، ذهن بسیاری از اطرافیان وی را به اندیشه‌های دیگری متوجه ساخته که نکند این جوان برومند، از کمبودهای بیولوژیک و یا عاطفی عمیقی در رنج‌است که نه به توصیه‌ی مستقیم و غیر مستقیم پیرامونیان برای تشکیل زندگی مشترک گوش می‌کند و نه خود در پی آنست که به دعوت جاذبه‌های زنانه‌ای که در اطرافش اتفاق می‌افتد، پاسخی پذیرنده بدهد.»


اضافه شده توسط عمو اروند | ۱۳:۵۶ ۸۸/۶/۱۵


ارسال نظر برای تمامی بازديدکنندگان، بدون ثبت نام آزاد است.
نام:
ايميل يا آدرس وبلاگ: (لطفاً فقط يکی را وارد کنيد)
شکلک: smile wink wassat tongue laughing sad angry crying biggrin blink ninja unsure 
پيام:
مشخصات من را نگه دار | مشخصات من را از یاد ببر